نویسنده: پویا جفاکش

دیوید هول، فیلسوف سیاسی معاصر، در زمانی که استاد دانشگاه فلوریدا بود، درباره ی «اصلاحطلبی لیبرال» اینطور استدلال کرده بود:
«دعوت به پلورالیسم، کثرت گرایی عقیدتی و جامعه ی مدنی، توسط دو گروه سیاسی مختلف صورت میگیرد. یکی توسط گروه سیاسی جدیدی که برای دستیابی به "قدرت" مبارزه میکنند؛ دیگری بوسیله ی گروهی از شخصیت ها که بر مسند قدرت نشسته اند، اما پیشبینی میکنند که به زودی قدرت را از دست بدهند.»:
“science and the process”: d. hull: the university of Chicago press: 1988: p254
اظهارنظر پروفسور هول درباره ی فضای 1 نیمه ی اول دهه ی 1370 کاملا درست بود. دو گروه بودند که داشتند شعار پلورالیسم و فضای آزادی فکری را سر میدادند و این دو گروه خیلی سریع با هم متحد شدند. هر دو گروه هم از جریان های بالا بودند. یک گروه، 1 سکولار حمایت شده از سوی غرب بودند که رهبر معنویشان دکتر عبدالکریم سروش بود (لازم به ذکر است که منظور من دراینجا از «روشنفکر» اصلا به معنی تحت اللفظی «کسی که ذهنش روشن باشد» نیست و دارم درباره ی یک گروه سیاسی به این نام صحبت میکنم که تفکر برایشان وسیله است نه هدف)؛ اینها کسانی بودند که میخواستند به قدرت برسند و برایشان مهم بود که تریبون داشته باشند تا بتوانند حرفشان را بزنند. دسته ی دوم، اکبر هاشمی رفسنجانی و تیمش موسوم به حزب کارگزاران سازندگی بود که در زمان رحلت امام خمینی، فکر میکردند دیگر آینده ی پول و قدرت در ایران فقط از آن خودشان خواهد بود؛ ولی حالا داشتند میدیدند که سپاه پاسداران چطور دارد بر ضد آنها در مملکت قدرت می یابد و ازاینرو سخنان دیکتاتورانه ی قبلیشان را کنار گذاشتند و از در فضای باز و گفتگو درآمدند.
اخیرا و به دنبال این که اصلاحطلبان مطمئن شدند جناح کارگزاران در راه پیروزی اصولگرایان به اصطلاح معتدل تحت سرپرستی ظاهری حسن روحانی از اصلاحطلبان سوء استفاده کرده اند، این دو گروه راه خود را از هم جدا کرده و به هم بد و بیراه مینویسند. اما فعالیت های قبلی و اتحاد ماضیشان اگرچه در طول زمان باعث بهبودی هایی در وضعیت فکری و سیاسی ایران شد، اما صدمات جبران ناپذیری هم به کشور وارد کرد که ناشی از سرسپردگی کامل آنان به نزول وحی پیامبران غربیشان در بهشت لیبرال اروپا-امریکا بود درحالیکه این پیامبران، درک درستی از روحیات غالب 1 نداشتند و مانند دیگر فرهنگ های ناغربی، اعمال ایرانیان را صرفا با پیش داوری های یهودی-مسیحی- ایسمی خودشان توضیح میدادند و دچار اشتباهات فاحش میشدند. مثلا "رابین رایت" در مقاله ای با عنوان «لوتر ایرانی، پایه های اسلام را به لرزه درآورده است» که در 1فوریه ی 1996 در روزنامه ی گاردین منتشر شد، نوشته بود که «آینده ی خاورمیانه در دستان دکتر سروش و پیروان او است» و حتی سروش را «آن مرد معقول و متین که پایه های دین اسلام را که یک میلیارد نفر پیرو دارد، به لرزه درآورده است» توصیف نموده بود. رایت ذوق زده بود که «سروش عملا نقش جدایی مذهب و دولت (سکولاریسم) را تثبیت میکند و این برای دین اسلام، یک تغییر مسیر حیرت آور است.» البته پیام سروش در ایران شنیده شد، ولی خیلی دیرتر از آن زمان به یک عقیده ی رایج بدل گردید. در دوره ی دولت اصلاحات که آلن تورن از پاریس به تهران آمد و اوضاع را از نزدیک دید، متوجه شد که تفکر و منش بیشتر ایرانی ها از آنچه روشنفکران در قدرت میگویند بسیار فاصله دارد و حسرت خورد از این که کسی شبیه گاندی –به معنی معترضی که مردم قبولش داشته باشند- در بین روشنفکران ایرانی وجود ندارد و تلاش اصلاحطلبان برای محبوب کردن رئیس جمهور (خاتمی) به جایی نرسیده است. با این حال، تورن در همان دوران، راه حل موفقی را پیش روی اصلاحطلبان گذاشت که خیلی به سرعت رشد کرد و اکنون داریم نتیجه اش را در جریان موسوم به «زن، زندگی، آزادی» میبینیم. تورن به رشد درس آموزی و آزادی های شخصی زنان در جمهوری اسلامی توجه نشان داد و نیاز به آنچه را که خودش در گفتگو با روزنامه ی ایران (18 اردیبهشت 1381) «خلق یک انقلاب زنانه» نامیده، به گفته ی خودش در گفتگو با همان روزنامه در جلسات مشترکی با موسسه ی مطالعات وزارت امور خارجه، مرکز بین المللی گفتگوی تمدن ها، دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران و سرانجام ضیافت شام سفارت فرانسه در تهران مطرح نمود. در آن زمان، هنوز استقلال نسبی زنان یک موضوع ضد مذهبی نبود و حتی سعی میشد از طریق تعالیم اسلامی، شرعی جلوه داده شود. اما از یک سال پس از دیدار تورن از ایران، شرایط رو به تغییر رفت.
در سال 1381 یورگن هابرماس از ایران دیدار کرد. او هم قائل به سرمایه گذاری روی زنان بود، اما هنوز دل به اصلاح مذهبی خوش کرده بود. درواقع او به دنبال یک رهبر معنوی جدید برای اصلاحات میگشت چون دکتر سروش دو سالی بود که بیشتر در امریکا به سر میبرد و ارتباط چندانی با ایران نداشت. هابرماس فکر میکرد محمد مجتهد شبستری به عنوان یک رهبر مذهبی برای اصلاحات گزینه ی خوبی باشد و این درحالی بود که خود او شخصی کاملا سکولار بود بطوریکه گفتگویش با علی مصباح یزدی –پسر محمدتقی مصباح یزدی- را به عنوان یک گفتگوی قرون وسطایی به تمسخر گرفت و نیمه کاره رها کرد. اما یکی از متاثرین از هابرماس به نام ریچارد رورتی بود که در این قضیه روراست به اصلاح طلبان ایرانی خط مشی داد. راه ورود رورتی که هابرماس را قهرمان خود خوانده بود، به سبب شهرت سفر هابرماس به ایران بود که باز شد. رورتی به روشنفکران ایرانی یاد داد که اصلاح مذهبی راه به جایی نمیبرد و باید از دریچه ی سکولاریسم لیبرال در ایران به جلو حرکت کرد.
تفاوت رورتی با هابرماس تا اندازه ی زیادی ناشی از ملیت آنها بود. هابرماس آلمانی اگرچه یکی از آخرین بازماندگان حلقه ی بدنام فرانکفورت بود، اما هنوز آدم معقولی بود. اما رورتی امریکایی دلیلی نمیدید که چنین باشد. رورتی پراگماتیسم یعنی عملگرایی امریکایی را میستود و میگفت ما در عصر امریکا به سر میبریم و امریکا برای انجام کاری نیاز ندارد آن را عاقلانه جلوه دهد و با حقیقت سازگار نشان دهد. درواقع رورتی از هر چیزی که جستجوی حقیقت جزوش باشد، منجمله فلسفه، بیزار بود. او اول از همه به کانت و هیوم و دکارت یورش برده بود که سعی کرده بودند مدرنیته را معقول و برحق نشان دهند. درحالیکه از دید رورتی، برحق بودن یک ایدئال مذهبی است و همه ی آنهایی که میخواهند ثابت کنند مدرنیته بر حق تر از دوران قوانین مذهبی است، خود هنوز در چنبره ی مذهب اسیرند.:
“take care of freedom and truth will take care of itself”: Richard rorty: Stanford up: 2006: p37-85
رورتی چون طرف قوی ترها بود، دموکراسی را موعظه میکرد به شرطی که این دموکراسی، یک دموکراسی امریکایی باشد. اما میدانست که ملت های مذهبزده جز با نشان داده شدن «برحق» بودن چنین دموکراسی ای، به آن جلب نمیشوند. ازاینرو و دقیقا به خاطر این که صداقت را «برحق» نمیدانست تا از ریاکاری عذاب وجدان داشته باشد، در مقدمه ی کتاب «اولویت دموکراسی بر فلسفه» استفاده از فلسفه به نفع قدرت را مجاز دانست.
برای ایران که میانه ای با فلسفه ندارد، شعار بهتر جواب میدهد، و قطعا کسی که حتی فلسفه را بازیچه ی فریبکاری قدرتمداران بداند، در مسخره کردن ملت ها با شعارهای بی سر و ته تردید نمیکند. در ایران مدت ها است که سعی میشود با شعار، برای مردم مذهبزده «پیامبر» تولید شود و این درس از مجموع تورن و رورتی به دست آمده که چنین پیامبرانی باید شبیه زنان فمنیست باشند. این پیامبرسازی از زنان، ابدا با ابزارسازی فلسفی رورتی تضاد ندارد و ازقضا یکی از انتقادات فمنیست ها بر رورتی نیز هست:
«نانسی فریزر [در] "از طنز تا پیشگویی تا سیاست"... خاطرنشان می کند که هزینه ی تغییر شکل دادن فمینیست ها به صورت پیامبر این است که پیامبران فیلسوف نیستند. فریزر می گوید، با این حال، رورتی به وضوح از فیلسوفان فمینیست آموخته است. منتقدان فمینیست استدلال کردند که استفاده ی رورتی از دوگانگی خصوصی/عمومی، تجربه ی انسانی و همچنین ماهیت استثمار را جعل می کند. خصوصی و عمومی به طور جدایی ناپذیر در زندگی ما و در مبارزه ی ما با ظلم و ستم گره خورده اند. رورتی دیگر تمایز را فرا نمی خواند. با این حال، دعوت او به نبوت، در جایی که رورتی فمینیسم را بهجای جمعی و سیاسی، فردی و زیباییشناختی به تصویر میکشد، کمکم ادامه دارد. یک پیامبر فمینیست "منفردی عجیب یا عضو یک باشگاه جداییطلب کوچک" خواهد بود، زمانی که، همانطور که فریزر میگوید، فمینیستها "جنبش اجتماعی بزرگ و ناهمگونی را تشکیل میدهند که تقریباً در هر گوشه از زندگی آمریکایی حضور دارند". پیامبران می توانند اقتدارگرا باشند، اما کار مشترک اجتماعی افزایش آگاهی چنین نیست. پیشرفت فمینیستی از آنجا سرچشمه میگیرد که گروههایی از زنان به طور مشترک تجربه ی خود را دوباره مفهومسازی میکنند. سابینا لاویباند در "فمینیسم و پراگماتیسم: پاسخی به ریچارد رورتی" استدلال میکند که رورتی گزینه ی سومی بین نئوپراگماتیسم خود و رئالیسم مطلقگرایانه را که او رد میکند نادیده گرفته است. لاویباند موافق است که مبانی مطلق گرایانه و متعالی برای معرفت و حقیقت غیرضروری است، اما استدلال می کند که رورتی و فمینیسم هر دو با یک رئالیسم غیرمطلق گرا بهتر خواهند بود. او ادعا می کند که رد این گزینه ی میانی توسط رورتی، حساب او را به سمت عوام فریبی سوق می دهد. لاویباند طرفدار نوعی واقع گرایی است که در آن باورها نه با انعکاس ماهیت ذاتی موجودات، بلکه با اطاعت از قواعد زبانی شرایطی برای گفتن "X وقتی درست است که Y" قابل قبول است، به حقیقت تبدیل می شوند. بنابراین ما تمایز بین ظاهر و واقعیت را حفظ می کنیم، و به همراه آن توانایی خود را برای "گفتن چگونگی بودن چیزها صرف نظر از اینکه در حال حاضر چنین هستند یا نه" حفظ می کنیم. این واقع گرایی مبتنی بر قواعد زبانی، ترسیم دنیای اجتماعی را که با بینش فمینیستی مطابقت دارد، امکان پذیر می کند. به عنوان مثال، آزار و اذیت جنسی، همانطور که لاویباند اشاره می کند، یکی از ویژگی های تجربه ی اجتماعی بسیاری از زنان است؛ اما حتی با این که چنین است، "حقیقت" چیزی است که "سیستم جنسیتی تمایل دارد ما را از درک واضح آن باز دارد". متأسفانه، رها کردن رئالیسم توسط رورتی به صاحبان قدرت اجازه میدهد تا "حقیقت" را بدون توجه به مقبولیت عقلانی تثبیت کنند. بنابراین او "بینشی از زبان را تشویق میکند بهعنوان وسیلهای برای بازی و حقهبازی و نه ارتباط، و تمایل به شادی از شخصیت غیرواقعی و حتی فریبنده ی کلام."»:
Feminist Interpretations of Richard Rorty: Elizabeth A. Sperry: notredan philosophical reviews : 2011.03.07
علت این که رورتی هیچ وقت از بارش این انتقادات به خود ابایی نداشته، این بوده که خوانش رورتی از زنان، در چارچوب دیدگاه های فرویدی او قرار میگیرد که به طور کلی برای خود زنان احترام و ارزشی قائل نیستند. به نوشته ی تیم کاشیون، «اتوپیای لیبرال پیش بینی شده توسط ریچارد رورتی» که «در درون نقد ضد بنیادگرایی قرار گرفته است»، در قرائت خود از فروید، « به طور پیوسته بینش فروید را وارونه می کند تا سرانجام، فروید را در برنامه ی رورتی قرار دهد» و این به «موقعیت خطرناک غیرروشنفکران در مدینه ی فاضله» ی لیبرال رورتی می انجامد.:
Rorty, Freud, and Bloom : the limits of communication: abstract: tim cashion: escholarship.mcgill.ca
منظور از وارونه سازی فروید این است که درحالیکه فروید معتقد بود انسان تا حدود زیادی موجودی ناعقلانی است و بسیاری از اعمالش را از روی غریزه و بر ضد خودش مرتکب میشود، رورتی این را به مثابه نوعی تعریف گرفت و خواهان زندگی ناعقلانی مردم در آرمانشهر لیبرالی خود شد. مورد مثال ایرانیش، عوامزدگی وحشتناک دولت های احمدینژاد و روحانی بود که در آن، ستایش های کورکورانه ی مردم از پروپاگانداهای دولتمردان، به ضرر خود مردم تمام شد. در چارچوب مسئله ی زنان و جنسیت که فعلا در ایران و بیشتر جهان، این دو متاسفانه به اندازه ی نظریات غلط فروید از هم قابل تفکیک نیستند، نیز همین روند در جریان بوده است. فروید معتقد بود که انسان از بدو تولد موجودی جنسی –به معنی درگیر در رابطه ی شهوانی با جنس مخالف- بوده است و البته هر وقت او میگوید انسان، منظورش مرد یا پسر است. چون اینطوری در آغوش گرفته شدن پسر نوزاد توسط مادر، مبنای جنسیت میشود و فروید در این راه، نظریه ی معروف عقده ی ادیپ را اعلام میکند:
«فروید به طور معروف اعلام کرد که "ابر من... وارث عقده ی ادیپ است." با این عبارت، او پیشنهاد کرد که تجاوز خیالی که از طریق آن پسر، پدرش - رقیب عشقی پسر در وصال مادرش - را از خود جدا می کند، منجر میشود به تجربه ی اضطراب و احساس گناه اختگی، درونی کردن ممنوعیت محارم و به طور گسترده تر، اطاعت از "قانون پدر" که کل بنای تمدن بر آن بنا شده است. به گفته ی فروید، "همه ی ما مقدر شده ایم که اولین انگیزه های جنسی خود را به سمت مادران خود و اولین نفرت و خواسته های خشونت آمیز خود را نسبت به پدرانمان معطوف کنیم... شاه ادیپ که پدرش لایوس را کشته و با مادرش جوکاستا ازدواج کرده است، چیزی نیست جز آرزوی محقق شده ی کودکی ما." فروید نتیجه می گیرد که این تجاوز خیالی (محارم) سرکوب می شود و کودک در معرض یک ممنوعیت و قانون درونی قرار می گیرد. بنابراین، در مدل فرویدی، اگر قرار است خانواده و در واقع تمدن پایدار بماند، تخلف 1 رخ دهد و حتی خیال وقوع آن باید از آگاهی آگاهانه ی کودک حذف شود. "انتخاب" فروید از اسطوره ی ادیپ به عنوان پایه و اساس درک او از روان پویایی انسان، پیامدهای مهمی دارد. برآیند این انتخاب نظریه ای است که در آن شرم و گناه ، محوری برای وضعیت انسان هستند. زیرا داستان ادیپ یک تراژدی غیرقابل انکار است و تجاوزی که نماد آن است بی ابهام و به طور جهانی محکوم می شود. در مورد کشتن پدر و وارد شدن به یک رابطه ی جنسی یا زناشویی با مادر، هیچ چیز ظریف و قابل جبرانی وجود ندارد. اگر در واقع، همانطور که فروید ادعا کرد، عقده ی ادیپ جهانی است، همه ی ما باید ابتدایی ترین غریزه ی خود را سرکوب کنیم و عملاً تسلیم گناه و شرم خود شویم. عقده ی ادیپ، همانطور که می دانیم، حتی در درون خود روانکاوی مورد انتقاد مستمر قرار گرفته است. در حالی که مطالعاتی وجود دارد که ادعا میکنند جهانشمول بودن آن را تأیید میکنند، اما عقده ی ادیپ به این دلیل مورد انتقاد قرار گرفته است که از پشتوانه ی تجربی برخوردار نیست و مانند بسیاری از نظریههای فرویدی، در پیشبینیهای ابطالپذیر ناکام است. همچنین استدلال شده است که ممنوعیت از زنای با محارم، که انسان شناسان آن را جهانی دانسته اند، با بیزاری غریزی در مقابل میل به محارم جهانی بهتر توضیح داده می شود. دیگران عقده ی ادیپ را به این دلیل مورد انتقاد قرار داده اند که در نقش های جنسیتی سنتی گنجانده شده است: زن ستیز است، برای توضیح روانشناسی زنان ناکافی است و همجنس گرایی و نقش های خانوادگی غیرسنتی را آسیب میخواند. ارتکاب معرفی عقده ی ادیپ، از سوی خود فروید نیز به دنبال تغییر نظریه ی روان رنجوری ناشی از تروما- اغوا و به حداقل رساندن سوء استفاده ی جنسی از کودکان از طریق انتساب خاطرات چنین آزاری به خیال پردازی های ادیپی [بیماران] مورد انتقاد قرار گرفته است. به طور کلی، در دهه های 1970 و 1980، حتی در میان روانکاوان علاقه به عقده ی ادیپ کاهش یافت. در حالی که شکی نیست که پویایی ممنوعیت/تخطی در روابط والدین و فرزند وجود دارد و یک عامل بسیار مهم در زندگی انسان است، این تصور که این پویایی منحصراً (یا حتی در درجه ی اول) از میل جنسی محارم پسر برای مادر سرچشمه می گیرد. و رقابت با پدر نمی تواند طیف وسیعی از تعارضات ممنوعیت/تخلف را که هم در خانواده و هم در جامعه گسترده تر رخ می دهد، توجیه کند. این استدلال که حتی تمام تعارضات درون خانواده، به ویژه آنهایی که شامل ادعای تجاوزگرانه ی خودمختاری کودک و نوجوان است، ماهیت جنسی (در واقع محارم!) دارند، باورپذیر است. جای تعجب نیست که بسیاری از روانکاوان پسا فرویدی عملاً عقده ی ادیپ را نادیده گرفته اند و بر موضوعات "پیش از ادیپی" مانند جدایی-فردسازی تمرکز کرده اند. خود فروید زمانی که در مقالهای درباره ی «جنسیت زنانه» اذعان کرد که ترس از «از دست دادن شیء» منبعی از اضطراب است که پیش از مرحله ی ادیپی قرار داشته، در را به روی این موضوع باز کرده بود . محققین بعدی، از جمله رنک، بالبی ، مالر ، فروم و استولر معتقد بودند که اضطراب ناشی از جدایی (برای رنک، "تروما هنگام تولد" و در مورد فروم، جدایی از پدر) مهمتر از اضطراب ادیپی/جنسی بود. کسانی مانند فروم، رایشمن و هورنی، خصومت و تعارض بین پرخاشگری در مقابل تلاش برای وابستگی را مهمتر از تمایلات جنسی در رشد کودک می دانستند. برای مثال، دیگران به نوشتههای بالینت ، فیربرن ، وینیکات ، کرنبرگ و کوهوت روی میآورند که معتقدند در حالی که مسائل ادیپی در روان رنجورها مهم هستند، مسائل «پیش ادیپی» در روان پریشی و حالتهای مرزی غالب است. توجه به این نکته مهم است که یونگ شاید اولین کسی بود که معتقد بود نیاز به جدایی از مادر و نه میل جنسی به او و ترس همزمان از پدر، پویایی پشت آنچه فروید در عقده ی ادیپ می دید است. در واقع، یونگ، درک جنسی از منشأ روان رنجورها را رد کرد و به طور فزاینده ای بر اهمیت جدایی از والدین و به ویژه مادر، در راه درک "خود" در آینده تمرکز نمود.:
“The Eden Complex: Transgression and and Transformation in the Bible, Freud and Jung": Sanford Drob: qeios :oct9,2023
فروید در مقطعی از کار علمیش، و فرویدیسم رسانه ای تا به امروز، با جنسی نشان دادن مرد و آغاز اثبات مردانگی او با میل جنسی به مادرش، میخواسته اند تا مردانگی را امری بالفعل و نه اثبات شدنی نشان دهند تا آن را به اندازه ی زنانگی منفعل کنند. این در فرهنگی رقم خورده که اثبات مردانگی از سوی پسر را قبل از بلوغ جنسی او طلب میکند. در این فرهنگ، فکر کردن مردانه است؛ همچنین سفر کردن برای کسب دانش و تجربه. درحالیکه زن اصلا نیاز نیست زنانگیش را اثبات کند چون به محض زن متولد شدن، زن است. دراینجا رابطه ی مرد و زن، رابطه ی بنده و خدا است. چون مرد باید خدا را در درون خود کشف کند و به آن برسد همانطورکه در آینده این توانایی را می یابد که همسر بگزیند و تشکیل خانواده دهد، درحالیکه زن خودبخود «آیینه ی خدا» است و به همین دلیل هم است که جامعه از او انتظار تقوا و فضیلت بسیار دارد. تمثیل آینه در نماد مشهور زنانگی دیده میشود. یک دایره به نشانه ی آینه روی دسته ای به شکل حرف t قرار گرفته است. نکته ی جالب این است که این نماد متعلق به ونوس الهه ی سیاره ی زهره است که نمادش مس است؛ فلزی که در قدیم برای ساخت آینه استفاده میشد. مس معمولا توسط فنیقی ها از جزیره ی قبرس استخراج میشد که مرکز پرستش "کبری" سلف فنیقی ونوس بود. نام جزیره (کیپروس) و نام فلز مس (کوپر) هر دو از این الهه می آیند. ونوس را معمولا در مقابل مارس خدای مریخ قرار میدادند که خدای جنگ بود و با همان دایره نشان داده میشد درحالیکه به جای دسته ی پایین، یک تیر از آن زده بود و این دو به تیر و سپر تشبیه میشدند. اما شگفتی اصلی در این است که این دو نماد، درواقع از یک سمبل در دو الفبا برمیخیزند. حرف t صدای "ت" میدهد و "ت" را در الفبای رونیک، با یک پیکان جنگی نشان میدادند و "تیر" tyr میخواندند. "تیر" نام خدای جنگ ژرمن ها است. او پیشتر تیوز نامیده میشد که تلفظ دیگر "تئوس" به معنی خدا است. در اتروسکی آن را tio میخوانند که زیاد از "تی" نام حرف t فاصله ای ندارد. یعنی درواقع آینه ی ونوس و سپر و پیکان مارس، هر دو یک چیزند و اتحادشان، اتحاد امپراطور و پاپ در حکومت رم است. t همان صلیب مسیح برای پاپ است و پیکان جنگی، وسیله ی سلطه ی امپراطور. درحالیکه مسیح پاپ سمبلی معنوی است، سلاح های ارتش امپراطور وسیله ی رسیدن به این معنویتند. جمع این دو، در تصویر اودین حلق آویز شده دیده میشود درحالیکه نیزه ای به پهلوی او فرو رفته است. حلقه همان دایره ی مارس است و نیزه شکل دیگری از پیکان آن. اودین که احتمالا فرم دیگری از تیوز یا تیر –خدای جنگ- بوده، بدان دلیل این بلا را سر خود آورده که به روشنبینی برسد. درعینحال، نیزه ای که به پهلوی او فرو رفته، یادآور نیزه ای است که سرباز رومی به پهلوی مسیح مصلوب فرو کرد. درواقع جلیل زادگاه مسیح هم باید گاللو خوانده، با گالو یا گلوتا به معنی حلقه ی اشرافیت یهود مقایسه شود که در اسپانیا و در بنادری که به نامشان پورتوگال یعنی بندر گال نامیده میشدند ظهور کردند و شبه جزیره ی اسپانیا به نام زبانشان یعنی عبری، شبه جزیره ی "ایبری" نام گرفت. آنها تا فرانسه گسترش یافتند، جایی که به نامشان گاول نامیده شد و درآنجا با فاتحان فرانکی که امپراطوری مقدس روم را بنا نهاده و رم ایتالیا را پایتخت مذهبی آن کردند متحد شدند. مجموع اسپانیا و فرانسه و ایتالیا را mdy میخواندند و این همان سرزمین "مدی" یا ماد است که آشوری ها قبایل گم شده ی بنی اسرائیل را به آن کوچاندند. این سرزمین توسط پارس ها فتح شد و پایتخت پارس به نام هماتا یا پرسپولیس (شهر پارس) در آن واقع شد. شهر پارس همان پاریس پایتخت فرانک ها در فرانسه یا گاول است. پارس بر ماد که پیشتر بر او حکومت میکرد ظفر یافت و این در حکم پیروزی پسری بر پدر است. برای مذهب مسیح که تولد پیامبر خود را همزمان با ساتورنالیا یا عید ساتورن خدای زحل در انقلاب زمستانی تنظیم کرده، این پسر، ساتورن خدای زحل، و پدرش کائلوس خدای آسمان است که نامش با گاول قابل تطبیق است. کائلوس یعنی آسمان. لغت «گالو» در سامی که با آن مرتبط است، به معانی مقدس، جن و شیر هم استفاده میشود. گزینه ی آخر، همان شیر یهودا است ولی در ترکیب با زحل، با تشبیه شمش خدای خورشید سامی به شیر مربوط میشود چون شمش علاوه بر خورشید، خدای زحل هم هست و انقلاب زمستانی رومی –معادل کریسمس- نه فقط عید زحل، بلکه جشن تولد خورشید هم هست. البته زحل خداوند تاریکی و رنگش سیاه یا آبی کبود است، ولی اینجا باز در یک نقش خورشیدی است. او نرگال یا خورشید غروب است که در دوزخ به شکل مردی با سر شیر، بر اجنه حکمفرمایی میکند. نرگال خدای جنگ و قابل مقایسه با مارس رومی است. بنابراین او همان تیوز یا تئوس است که نام زئوس خدای اعظم یونانی هم از او می آید. تیوز یک فرم مونث به نام زیسا هم دارد که توسط نویسندگان کلاسیک، با ایزیس تطبیق میشد. او میتواند همان عیشتار نسخه ی سامی ونوس باشد که همیشه همراه با شیران تصویر میشد. برای نرگال، او برابر با اللات روح دوزخ به شکل یک زن است که به زناشویی نرگال درمی آید. جهان مردگان در شکم زمین قرار دارد و خورشید بعدی از زمین متولد میشود. برای مسیح، این مثل زنده شدن دوباره و از قبر درآمدنش بعد از تصلیب میباشد که اتفاقی است که در انقلاب بهاری در ابتدای فروردین ماه می افتد و نماد این ماه، برج حمل یا گوسفند است که عیسی به نامش بره ی خدا نامیده میشود. در یک فال قدیمی منسوب به 1600 ساتورن نشسته در برج حمل دیده میشود درحالیکه حلقه ی قدرتش را در برج اسد یا شیر در دست دارد. این حلقه، باید همان حلقه ی گازی دور زحل باشد که گفته میشود تا زمان اختراع تلسکوپ توسط گالیله کشف نشده بود. بنابراین ما با یک بازی مدرن با مفاهیم باستانی طرفیم. بر اساس عقاید پاگانی ایام بین حمل و اسد (فروردین و مرداد) ایام حضور تموز خدای طبیعت در زمین، و شکوفایی و سرسبزی طبیعت است و حالا این ایام شکوفایی با ایام ساتورن رومی تطبیق شده که موکل تاریکی است. خدای تاریکی بر غرب حکومت میکند و خورشید غروب کرده ای است که جایی که خودش هست هنوز روشنایی و شکوفایی هست ولی بقیه ی دنیا در تاریکی و خزان فرو میروند؛ درست مثل شکوفایی اروپا و امریکای شمالی یعنی جهان موسوم به «غرب» که به بهای سیطره ی تاریکی جهل و بدبختی بر بقیه ی جهان به دست می آید.:
“Saturn and christ’: joso saeter: sehife: 10/1/ 2012
همانطورکه متوجه شدید این بدبختی و جهل، خود را در مردان 1 و زنان 1 منعکس میکند تا انسانها را تبدیل به تجسدهای مارس و ونوس جنبه های نرینه و مادینه ی خورشید ساتورن شده کند. ازاینرو راه سیطره ی امریکا بر ایران فقط از طریق بی حجابی زنان ونوسی در معابر عمومی حاصل نمیشود، بلکه نیاز اساسی به مکمل خود، لشکر مردان مریخی هم دارد که انسان ها را مثل اودین، با طناب دار و زور سرنیزه به معنویت برسانند. این ترکیب خشونت و حکمت، همان ترکیبی است که در شاهنامه ی فردوسی دیده میشود و در اشراق سهروردی معنی معنوی می یابد. به همین دلیل، رورتی هم آن را در تعلیم دادن به روشنفکران ایرانی از نظر دور نداشت. رورتی کمی پیش از مرگش در سال 2007، در مصاحبه ای با روزنامه ی ایتالیایی «کوریره دلاسرا» نتایج ملاقات هایش با سیاستمداران اصلاحطلب، دانشجویان و نویسندگان را تشریح کرد. او با تاکید بر این که «ملی گرایی، تنها پادزهر اسلامگرایی در ایران است»، میگوید که ایرانی ها را به «اشراق گرایی اسلامی» دعوت کرده و به آنها گفته است: «نیروهای سکولار ایرانی چاره ای جز جستجوی مخرج مشترک های دیگری بر پایه ی ملی گرایی ندارند... فکر میکنم که نظرات من از این جهت برای برخی از روشنفکران ایرانی جالب توجه است که با عقاید یورگن هابرماس همخوانی دارند و به دنبال تایید طرح وی مبنی بر دموکراسی میهن پرستانه هستند.» ("رورتی: ملی گرایی، تنها پادزهر اسلامگرایی در ایران است": احمد رافت: رادیوفردا، 4 تیر 1386)
موضوع این است که ملی گرایی خشن عارفانه ی ایرانی فقط وقتی میتواند مریخی باشد که کارگزاران با گروه هایی از جبهه ی رقیب در نیروهای نظامی متحد شوند. امسال، گواهی بر این اتحاد را در مقاله ی «پادشاه علیه پهلوان» در شماره ی 11 مجله ی آگاهی نو (بهار 1402) یافتم. این مقاله به قلم محمد قوچانی سردبیر موفق ترین و پر پشتوانه ترین نشریات لیبرال کارگزاران سازندگی ازجمله همین آگاهی نو نوشته شده است. پدرخوانده های معنوی قوچانی، موسی غنی نژاد و سید جواد طباطبایی هستند. موسی غنی نژاد تربیت کننده ی مهمترین عوامل لیبرال سازی مملکت و از طرفداران سرسخت نئولیبرالیسم افراطی هایکی است. سید جواد طباطبایی که دوست نزدیک غنی نژاد بوده و اخیرا لابی گری دخترش به نفع جمهوری اسلامی در امریکا سر و صدا کرده است، باستانپرستی ملی گرا است که ملی گرایی شاهنامه ای را به شیوه ای غریب به لیبرالیسم میدوزد. قوچانی بارها در دفاع از طباطبایی مدعی شده که باستانپرستی او نژادگرای پان فارس و نازی نیست، اما در مقاله های دیگرش مثل همین مقاله دم خروس از دهان قلمش بیرون میزند. این مقاله که به نقد نمایش «رستم و اسفندیار» در تالار وحدت (رودکی سابق) میپردازد، با این مقدمه شروع میشود که شاهنامه ی فردوسی سه بار ایران را نجات داده است: 1-در حدود هزار سال پیش، زمانی که ایران در اشغال ترکان و عربان بود و فردوسی با نوشتن شاهنامه ای به فارسی که «زبان ملی ایران» است و در آن از پیروزی ایران بر تورانیان ترک و تازیان عرب گفت، هویت ایرانی را احیا کرد. 2-در سال 1313 که رضا شاه، کنگره ی هزاره ی فردوسی را برای یادآوری گذشته ی ایرانیان برگزار کرد؛ «مغز متفکر این مراسم، اما محمدعلی فروغی بود.» 3-کنگره ی هزاره ی تدوین شاهنامه در دی ماه 1369 به همت هاشمی رفسنجانی (رئیس جمهور) و سید محمد خاتمی (وزیر فرهنگ) برگزار شد و در «بهترین خطابه ی آن»، علی اکبر ولایتی، فردوسی را شیعه خواند و پیوند ایرانیت و اسلام شیعی در زمان صفویان را احیا نمود. این همه اما تحت حمایت معنوی رهبر جدید، آیت الله خامنه ای بود که «بر اهمیت زبان فارسی تاکید میکرد و مشهور بود که معتقدند اگر زبان عربی زبان اسلام است، زبان فارسی، زبان انقلاب است.» قوچانی، خراسانی بودن آیت الله خامنه ای را در این زمینه دارای نقش میبیند و یادآوری میکند که همو در ایام انقلاب، مقبره ی فردوسی را از نابودی به دست انقلابیون نجات داده بود. در همان سال69، فرهنگستان زبان و ادب فارسی نیز احیا شد. (صفحات 6-314) پس از این مقدمه، قوچانی مینویسد:
«اینک سی سال پس از آخرین باری که حکیم ابوالقاسم فردوسی به الهام بخش سیاستمداران ملی ایران بدل شد و بار دیگر اهمیت زبان و فرهنگ و ادب و تاریخ ملی ایران را یادآور گردید، در دوره ای که رقابت های ایران با ترکان ترکیه ی اسلامگرای رجب طیب اردوغان و تازیان عربستان سعودی سنتگرای بن سلمان به اوج خود رسیده است و ایران نیز با وجود اسلامیت جمهوریتش متوجه ضرورت توجه به مذهب به عنوان شعبه ای از دیانت شده است، بار دیگر این حکیم فردوسی است که که به داد میهن میرسد؛ این بار شاید نه فقط به عنوان یک ایرانی پاک نهاد یا مسلمانی موحد که خاک پای حیدر است؛ آن هم برای اصولگرایان جوانی که به هویت شیعی خویش آگاهی دارند و در عراق و یمن و لبنان و بحرین و حتی سوریه برای آن جنگیده اند و سپهبد شهید قاسم سلیمانی نماد آنان است؛ سرداری که چون پهلوان از سوی اصولگرایان و حتی ملی گرایان گرامی داشته میشود و با خیانت چندجانبه ی تازیان و تورانیان زمان به شهادت رسید درحالیکه فرنگیان عامل مستقیم این ترور بودند. ریشه ی این توجه را باید در یک واقعیت جست: شاهنامه نه فقط نامه ی پادشاهان، که نامه ی پهلوانان نیز هست؛ پهلوانانی که تاریخ ایران مدیون ایشان است؛ پهلوانانی که در کنار وزیران به عنوان عقل منفصل پادشاهان، عمل منفصل پادشاهان به شمار میروند و با سلحشوری و جنگاوری از مرزهای میهن دفاع میکنند؛ پهلوانان اسطوره ای چون رستم و اسفندیار و قهرمانانی چون آرش که اگرچه داستانش در شاهنامه ی فردوسی نیامده است اما حماسه ی او به عنوان پاره ای دیگر از حماسه ی ملی ایران زمین به حیات مستقل خویش ادامه داده است؛ همان قهرمانی که جان در کمان گذاشت و سال ها قبل از ظهور سازمان ملل متحد، مرزهای حقیقی ایران و توران را روشن ساخت. [!!!!] در بهار 1402 سازمان هنری اوج، نمایشی آهنگین به نام «هفت خان اسفندیار» در تالار رودکی –که هنوز تالار "وحدت" به نشانه ی اتحاد اسلام نام دارد- روی صحنه برد که گرچه کارگردانی (حسین پارسایی)، بازیگری و خوانندگی، همه فضیلت ها و لذت های بسیار داشت، اما از همه ی ارکان تولید آن مهمتر نهاد تهیه کننده بود که نهادی انقلابی و اسلامی و مذهبی، سازمان اوج وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. چرا چنین نهادی باید به فردوسی و از آن مهمتر اسفندیار بپردازد؟ شاید باید علت این رویکرد را در همان دیدگاه برخی انقلابیون، خراسان و سابقه ای جست که در جریان تلاش برای تخریب آرامگاه فردوسی در اصلاح طلبی در دهه ی هفتاد اشاره کردیم ولی از رهبران کشور که بگذریم، علت توجه برخی اصولگرایان جوان به شاهنامه ی فردوسی را باید در خود شاهنامه جستجو کرد: شاهنامه ی فردوسی، حماسه ی ملی ایران است. در آن از عزت و غرور ملی ایرانیان سخن گفته میشود و از دشمنان ایران که از تازیان و ترکان هستند.» (همان: ص316)
حالا چرا برای «پهلوانان» سپاه پاسداران، داستان رستم و اسفندیار الگو است؟ چون این داستان درباره ی جنگ دو پهلوان است که در اثر بدخواهی شاه زمان به جنگ هم میروند و یکی که اتفاقا همویی است که قصد دارد شاه را برکنار کند و خودش به تخت بنشیند در این جنگ کشته میشود. به قول قوچانی که استادش طباطبایی رهبری ایران را متاثر از سنت شاهی میدانست، «داستان اسفندیار، داستان خیانت پادشاهان به پهلوانان است.» (ص319) حالا دقت کنید که قوچانی نماد این پهلوانان را سردار سلیمانی میبیند که ترورش باعث شایعات فراوان شده است. آیا اتفاقی است که درست در همان زمانی که ایران دارد با همسایه های عرب و ترکش آشتی میکند، مجسمه ی سردار سلیمانی در یک ورزشگاه باعث به هم خوردن یک بازی فوتبال بین دو تیم ایرانی و سعودی، و هجمه ی رسانه ای سنگین رسانه های وابسته به امریکا و انگلیس و اسرائیل به این ماجرا شود چون این رسانه ها تمام تلاش خود را به هم خوردن دوستی ایران و سعودی به نفع دول مخدوم خود خواهند کرد. آیا اینها بی ربط به صحبت قوچانی است که ادعا میکند در شاهنامه «از عزت و غرور ملی ایرانیان سخن گفته میشود و از دشمنان ایران که از تازیان و ترکان هستند.» این چه غرور و عزتی است که فقط با جنگ و دشمنی به دست می آید؟ آن هم با دشمنی با شبیه ترین ملل از نظر سنت و آداب با ایرانیان و در حالی که بخش وسیعی از ایرانیان دقیقا به زبان های همین «دشمنان» تکلم میکنند؟ آیا زنان ونوسی ایرانی به این دلیل حجاب از سر بر نینداخته اند تا به زنان ملت هایی که یک عمر همین مردان مریخی آنها را «دشمن» نشان داده اند شبیه نباشند؟ دشمنی، با تحمیل جنگ و بحران اقتصادی به ملت ها، مردم زیادی را دچار خسران جانی و مالی و ناهنجاری روانی میکند. آیا میتوان به روشنفکران 1 ای 1 کرد که جنگ و خسران در خاورمیانه را به صلح و آشتی ترجیح میدهند فقط برای این که پیامبران وحی کننده به آنها در غرب متافیزیکی، برای حفظ بهشت ساتورنی غرب، به تاریکی دوزخی در جهان خارج از خود نیاز دارند؟


.png)
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)






.jpg)
.jpg)


.png)
.png)
.png)
.png)
.png)
.png)
.jpg)
.jpg)
.png)
.png)






.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)

.jpg)


.jpg)
.jpg)
.jpg)

برچسب:
نویسنده: شیوا نعمتی