خرید بک لینک

نویسنده: پویا جفاکش

از زمان بچگی به خاطر دارم که هر وقت به دیدن پدربزرگ و مادربزرگ مادریم به روستای گیلوا میرفتیم، پیش می آمد پیرزنی روستایی از داخل حیاط مادربزرگم رد میشد (آن زمان ها گذشتن راه خانه ها از داخل حیاط همدیگر عادی بود) و تا چشمش به مادر و مادربزرگم می افتاد نزدیک یک ساعت با آنها صحبت میکرد. این پیرزن که صغری خانم نام داشت، حالتی نامعمول و درگیر تیک عصبی داشت که باعث میشد تا من و خواهر و برادرهایم در عوالم کودکی از دوستی عمیق او با مادر و مادربزرگم متحیر شویم. مدت ها بعد از مرگ مادربزرگم و صغری خانم، مادرم این عکس را از هر دو آنها پیدا کرد و بر دیوار آشپزخانه و بغل اجاق گاز نصب کرد تا همیشه در سختی های زندگی، آن دو را به عنوان سرمشق زنان زحمتکش، الگوی خود داشته باشد. به گفته ی مادرم، زمانی که این عکس را از آنها میگرفته، مادربزرگم و صغری خانم از مراسم عزا می آمدند و به همین دلیل، صغری خانم در سمت راست تصویر، به رسم این گونه مواقع، انگشتان خود را جمع کرده بود به نشانه ی این که «دفعه ی بعد انشاء الله به جای عزا به عروسی تو بیاییم.» من و خواهر و برادرم، وقتی این عکس را دیدیم باورمان نمیشد که صغری خانم این عکس، همان پیرزن بدحال باشد و در این هنگام برای اولین بار از زبان مادرم شنیدم که صغری خانم، بسیار از مادربزرگم جوان تر بود و سختی های روزگار، او را دچار پژمردگی و پیری زودرس نموده بود. به گفته ی مادرم، در روزگار مجردی او روزی نمیشد که مادربزرگم به خانه ی صغری خانم نرود. دلش آرام نمیگرفت و زندگی را به مادرم میسپرد و میگفت زود برمیگردد. میرفت و خیلی طول میکشید که برگردد. وقتی مادرم گله میکرد که چرا اینقدر دیر برگشته، میگفت صغری خانم خیلی کار داشته و میخواسته به او کمک کند. البته صغری خانم هم هر کاری که داشته، اگر میتوانسته، چیزی از نتیجه اش به مادربزرگم میداد. مثلا اگر داشته قوره آب میگرفته در ازای کمک مادربزرگم به او آبقوره میداده است. صغری خانم بسیار مهربان بود و هر وقت مادرم یا کس دیگری از داخل حیاط خانه اش گذر میکرد و او در حال خوردن چیزی بوده، بخشی از خوراکیش را به رهگذر تعارف میکرده است. ولی همه تحت هر شرایطی متوجه مهربانی ذاتی صغری خانم نمیشدند. چون بعضی اوقات تحت فشارهای زندگی بسیار بددهن میشد و مردم را از خود میرنجاند. بزرگترین علت روانی زود پیری صغری خانم این بود که او کودک-همسر بود. در 13 سالگی و زمانی که تازه باید از زندگی لذت میبرد بدون این که آمادگی ازدواج داشته باشد او را شوهر داده بودند و وسط یک زندگی خانوادگی سخت رها کرده و باعث احساس بدبختی دائمی زندگی او شده بودند. صغری خانم، نمونه ی عینی و ناراحت کننده ای از بدی قانون کودک همسری در جامعه ی ما است.

عجیب این که این قانون هیچ شاهد عقلانی ای ندارد و بر اساس شاهد نقلی تایید میشود که این شاهد نقلی هم برای مای شیعه فاطمه ی زهرا است که در 9 سالگی ازدواج کرد و تا زمان مرگش در 18 سالگی 4 بچه برای شوهرش علی به دنیا آورده بود. با این حال، اخیرا فهمیدم که همه ی ما، حتی آنهایی که به فاطمه ی زهرا توهین میکنیم، باز هم بازی خورده ی یک مشت آخوند گمنامیم که منابع را سلیقه ای انتخاب و از داخلشان قانون استخراج کرده اند. تا حالا این را نفهمیده بودم چون موقع خواندن زندگینامه ی فاطمه خیلی سریع از عباراتی چون متولد سال فلان عام الفیل و سال فلان قبل از هجرت میگذشتم و خودم را درگیر گیج کنندگی این تقویم های غیر قابل درک نمیکردم تا این که در صفحه ی فاطمه ی زهرا در ویکی پدیای انگلیسی دیدم در مقدمه ی معرفی نامه، سال تولد فاطمه را 605 میلادی یا 615 میلادی نوشته اند یعنی بین 10سال بین دو سالشمار مختلف از تولد فاطمه فاصله است که اگر ما قدیمی تر را حساب کنیم فاطمه در 19سالگی ازدواج کرده و در 28 سالگی فوت کرده است. مبنای تاریخ قدیمی تر این است که فاطمه 5سال بعد از ازدواج پیامبر و خدیجه به دنیا آمده و در روایت دوم بین 12 تا 15 سال بعد از ازدواج پیامبر و خدیجه، که اینجا هم باز آحوندهای عزیز، به 12 و 13 و 14 رضایت نداده اند و دقیقا خود 15 را گرفته اند تا فاطمه در موقع ازدواج، کمترین سن ممکن را داشته باشد. خود جناب ویکی پدیای انگلیسی، رقم اول را باورپذیر میداند و میگوید ازدواج در سنی تا بدان حد پایین در بین عرب های قدیم «نامعمول» بوده است. البته این تنها نکته ی غیرعادی تولد فاطمه نیست چون فاطمه 3 تا خواهر هم داشته است و معلوم نیست خدیجه که در 40سالگی با پیامبر ازدواج کرده چطور این همه دختر بین 40 تا 50 سالگی به دنیا آورده وقتی فرزند آوری در این سنین برای زن بسیار بعید به نظر میرسد. حالا فرضش را بکنید که تولد فاطمه توسط خدیجه ی 45 ساله به طور خودبخودی عجیب به نظر میرسد؛ ما بیاییم بگوییم خدیجه در 55 سالگی فاطمه را به دنیا آورد یعنی در سن یائسگی زنان. خالق این داستان، چه مرضی داشته و چه پیامی را میخواسته به من شیعه برساند؟ دراینباره ویکی پدیای انگلیسی از قول هایدر گزارش میکند که شیعه های قدیم هند این را نشانه ی معجزه ی تولد فاطمه میدانستند و میگفتند 3 دختر دیگر پیامبر و خدیجه بچه های واقعی آنها نبودند بلکه دختران خواهر درگذشته ی خدیجه بودند که محمد و خدیجه آنها را به فرزندخواندگی پذیرفته بودند. به نظرم اینجاست که باید دیگر ویکی پدیای انگلیسی و کلا زندگینامه ی فاطمه را ترک کنیم. چون روشن است که تولد معجزه آمیز فاطمه از یک پیرزن، کپی تولد معجزه آمیز اسحاق از ساره ی پیر است و اسحاق پسر ساره و ابراهیم که جد 1ان است وقتی الگوی شیعه میشود یعنی این که قرار است بهانه شود تا شیعیان، از رسم یهودی کودک همسری تقلید کنند و به راه خاخام هایی که در 50 سالگی زنان 7ساله و 9ساله دارند بروند. فراموش نمیشود که برای سنی ها هم همین رسم، با داستان ازدواج خود محمد با عایشه ی 7ساله یا 11ساله –بستگی دارد ذهن آخوند تعیین کننده چقدر کثیف باشد- تبدیل به الگوی نقلی ناعقلانی میشود و البته مصلحت اصلی در این دروغ پردازی یک چیز است: زیاد کردن امت آخوندی همانطورکه خاخام ها از یهودی ها انتظار دارند.

البته یهودی ها ظاهرا بشخصه زیاد از این که نایهودیان به راهشان بروند خشنود نبودند چون معتقد بودند تافته ی جدا بافته ای هستند که فقط خودشان استعداد و لیاقت امت یهوه بودن را دارند. آنها سرسلسله ی گرویدن نایهودیان به مذهب خودشان را در سامره قرار میدهند. به روایت یهودیان، سناخریب شاه آشور، جمعیت کثیری از نایهودیان را به منطقه ی یهودی نشین سامره کوچ داد و این مردم، با زیر پا نهادن قوانین یهود، باعث خشم خدای یهود شدند. پس یهوه جمع کثیری از شیران را بر سامره فرود آورد تا مردم آنجا را تکه پاره کنند. سامری ها با توجه به این که خدای یهود مجسم به شیر و رئیس شیران بود، این را نشانه ی خشم یهوه دریافتند و از ترس به یهوه ایمان آوردند و نوعی یهودیت ترکیبی از یهودیت بنی اسرائیل و بتپرستی به وجود آوردند که مبنای مذهب کوثیم یا کوثایی ها شد و یهودی مآبی توسط کوثایی ها در جهان گسترش یافت بی این که این به اراده ی خدای یهود صورت گرفته و نا یهودیان لیاقت قوم خدای یهود بودن را داشته بوده باشند. به طرز عجیبی گام دوم گرویدن مردم پست نا یهودی به یهودی مآبی، باز به شیرها مربوط میشود و این زمانی اتفاق می افتد که داریوش اخشوارش شاه شوش، بابل را میگشاید و اکابر آنجا را به نزد خود می آورد. در میان آنها دانیال یهودی هم هست که نبوکدنصر شاه بابل، او را از ملازمان خود کرده و به او توجه بسیار نشان داده بود. داریوش هم مثل نبوکدنصر، علاقه مند به کمالات دانیال شد و اسباب حسادت وزرا را برانگیخت. این بود که وزرا دانیال را به خیانت متهم کردند و داریوش از شدت خشم، دانیال را به گودالی پر از شیر انداخت. فردا صبح وقتی داریوش به گودال سر زد در کمال حیرت دید که دانیال سالم در میان شیرها نشسته است و آنها به او آسیبی نرسانده اند. داریوش حیرتزده احساس کرد که این نشانه ای بر بی گناهی دانیال و قدرت ایزدی او است و دانیال را از گودال خارج کرد. وزرا گفتند که حتما شیرها گرسنه نبوده اند و به همین دلیل، به دانیال آسیب نرسانده اند. داریوش گفت که میتوان این را امتحان کرد. پس دستور داد خود آن وزرا را به همراه زنان و فرزندانشان داخل گودال کنند. افراد به پایین گودال نرسیده بودند که شیرها از همه طرف آنها را به دندان کشیدند به طوری که هر کدام به چهار قسمت تقسیم شدند. بدین ترتیب دانیال و مذهبش در شوش زبانزد و نجات دهنده جلوه گر شدند. دراینجا متون یهود میگویند که دانیال از نسل یهودا بود و یهودا شیری به شکل 1 بوده است. ازاینرو است که شیران به دانیال صدمه نزده اند چون او هم در جای خود یک شیر بوده است. شیرها جلوه های ترسناک قانون طبیعت بودند و به همین دلیل، خداوند نیز به رئیس شیران جلوه گر بود. فقط کسی که خیلی به شیرها شبیه بود از آسیب آنها در امان بود چنانکه دانیال چنین بود. قهرمانانی چون سامسون و داود موفق به کشتن شیر شده بودند چون خودشان شیری به شکل آدم و از این جهت مقدس بودند. مردم معتقد بودند که اگر یک نفر به تنهایی از جنگلی بگذرد حمله ی شیر به او طبیعی است اما اگر دو نفر همقدم شوند بعید است شیر حمله کند؛ پس اگر دو نفر از مسیری بگذرند و درآنجا طعمه ی شیر شوند حتما هر دو گناهکار بودند و قسمت این بود که به سزای عملشان برسند. در داستانی مشهور، چند نفر در مسیری به جسد مرد خر سواری برمیخورند که به دست شیری کشته شده بود و عجیب این که شیر، در کنار جسد ایستاده بود بی این که آن را بخورد و عجیب تر این که خر مرد نیز بدون کوچکترین آسیبی در چند قدمی شیر و جسد در حال چرا بود درحالیکه قاعدتا باید شیر از بین مرد و خرش، خر را به عنوان طعمه انتخاب میکرد. شاهدان شرح واقعه را به اطلاع پیامبر زمانه رساندند. پیامبر گفت این مرد درستکاری بوده که به سبب گناهی به دست شیر کشته شده و چون با این مرگ زجرناک گناهش بخشوده شده، جسدش درخور آسیب و هتک حرمت نیست؛ پس مردم میتوانند بروند بی دردسر جسد را بردارند و برای تشییع به محل زندگیش برگردانند. البته هیچ کدام از این جلوه های ایزدی شیر، به این معنا نیستند که مردم، خیلی شیر را دوست داشتند. او صاحب 1 بود که بر ترس استوار بود درست مثل قانون که فقط از سر ترس و نگرانی از بابت مجازات رعایت میشد. به همین دلیل، پیشگویی های یهودی نوید میدادند که در آینده، نسل شیرها از ارض مقدس و به قولی از کل جهان برمی افتد. این تقریبا همپایه با نوید پیدایش جامعه ی بی قانون و عالی و بهشت زمینی است که قبلا از انسان ها ستانده شده است. ازآنجاکه قانون دراینجا متناظر با روابط بی رحم موجودات در طبیعت است، بهشت قبلی نیز به یک شهر که طغیانی علیه نظم بیرحمانه ی طبیعت است تشبیه میشود و اینچنین است که افسانه ی اورشلیم مقدس یهودیان خلق میشود. و اما همانطورکه کم کم ترس آدم ها از حیوانات فرو میریزد و آدم ها بیشتر نگران همدیگر میشوند شیرها و خرس ها و پلنگ ها و گرگ ها هم هرچه بیشتر کنایه از آدمیزاد میشوند و بهشت اورشلیم که وعده داده شده بود به دست شیران از بین برود، به دست لشکر انسان های بابلی از بین رفت. پیشگویی دانیال دراینباره میگوید که شیری بالدار بر زمین فرود خواهد آمد و بال های عقاب مانندش فرو خواهد افتاد و خود شیر بر دو پا خواهد ایستاد و کم کم به شکل یک مرد درخواهد آمد. این مرد، نبوکدنصر شاه بابل است که خشمش بر اورشلیم فرود آمد و معبد مقدس آنجا را نابود کرد و خاندان شاهی یهود را به بابل کوچ داد. یکی از نام های یهودیان برای نبوکدنصر، "آریا" است که یکی از نام های سامی شیر به شمار میرود. روح بابل نیز به شیر تشبیه میشود و مردمانش همچون شیران و خرسان توصیف میشوند. یهودیان موقع یاد کردن از حمله ی نبوکدنصر به اورشلیم اصطلاح «آنگاه که شیر از بیشه برخاست» را به کار میبردند. این اصطلاح بسیار مهم است. چون در روایات قدیم آسیای غربی، شیران معمولا از سمت جنگل به اماکن انسان ها و احشامشان نزدیک میشوند و یا در جنگل برای آدمیزاد کمین میگیرند. معمولا شیری که شکار میکند همیشه یک نفر و تنها است. همیشه هم برای نامیدنش آن را فقط «شیر» مینامند کلمه ای که در وقت به کار رفتن درباره ی مفرد معنی شیر نر میدهد چون برای شیر ماده ی تنها سامیان از کلمات هم معنی با شیر ماده استفاده میکنند. این از همه جهت با تصویری که امروزه از شکار شیر داریم متفاوت است. تصویر رایجی که از شکار کردن شیرهای امروزی در افریقا در رسانه ها میبینیم، دسته ای شیر که معمولا همه شان ماده اند را در دشت های باز در حال دنبال کردن چهارپایان نشان میدهد. نتیجه ی یک مطالعه در سرنگتی نشان داد که نرها فقط در سه درصد شکارها با ماده ها همکاری میکنند. ولی اینجا یک چیزی گم است. شیرهای نر در زمان بالغ شدن، دسته ی خود را ترک میکنند و تا زمانی که احیانا به ریاست قبیله ای از ماده ها برسند تنها یا دو به دو زندگی میکنند و قاعدتا در این مدت خودشان بدون ماده ها شکار میکنند. پس چرا ما این صحنه را هیچ وقت نمبینیم؟ اخیرا دانشمندان کلید این معما را گشودند. این شیرها اصلا در دشت های باز و جلو چشمان ما نیستند و درست مثل ببرهای نر در نواحی جنگلی شکار میکنند. این شیرها به دلیل جثه ی سنگین و مجهزشان سرعت کمی دارند و برای شکار باید بسیار به جانور نزدیک شوند و ناچارا باید بسیار پنهانی به سمت جانور پیش بروند. یال شیرهای نر نیز مزاحم آنها در شکار در دشت های باز است چون به راحتی آنها را لو میدهد. به همین دلیل شیرهای نر در سایه ی جنگل ها پنهانند و در همانجا شکار میکنند. دانشمندان معتقدند که در دوران قدیم که خاورمیانه آب و هوای معتدل تر و خاک حاصلخیزتری داشت، به دلیل احاطه شدن توسط دریا و کوه، پر از جنگل بود و بنابراین این نوع زیست پنهان شیرهای نر افریقا، نه یک معمای پنهان بلکه بدترین و ترسناک ترین واقعیت زندگی مردم خاورمیانه بود. بنابراین اصطلاح برخاستن شیر از بیشه کنایه از این است که دنیای نایهودیان، قلمرو 1 وحشی است و ترسناک ترین جانوران وحشی در پایتخت نایهودیان یعنی بابل ساکنند و شیری خطرناک به نام نبوکدنصر این جمعیت را به پیش میبرد. البته یهودی های معمولی که به راحتی در بین نا یهودیان زندگی میکردند باور نمیکردند که نا یهودیان واقعا چنین موجودات خطرناکی باشند. اما خاخام ها برای اثبات ادعای خود، داستانی داشتند: روزی شیری موقع خوردن شکار، متوجه شد که تیغی در گلویش گیر کرده است؛ به نزد پرنده ی گردن دراز ماهیخوار رفت و از او خواست تیغ را از گلویش دربیاورد؛ مرغ ماهیخوار تیغ را درآورد و منتظر پاداش شد؛ شیر گفت همین که الان نمیخورمت، جواب خدمتت است. دراینجا گوییم (نایهودیان) همان شیرند و یهودیان مرغ ماهیخوار. یعنی فقط به خاطر این که گوییم به یهودیان نیازمندند است که یهودیان موقتا از خطر توحش بهایمی گوییم درامانند. یک داستان خاخامی دیگر میگوید که روزی کسی یک طلسم زنده کننده ی مردگان پیدا کرد و آن را بر استخوان های شیری آزمود. شیر زنده شد و درجا مرد را کشت و خورد. این داستان میگوید که نباید بر انسان های خطرناک دل سوزاند و برای نجات و بازسازی جامعه ی آنها کوشید چون به ضرر خود یهودیان تمام خواهد شد.:

ANIMALS IN THR TORAH: PART3: natan silfkin: yeshshem.com

میتوان یک پایه ی اصلی برای این تصورات به شدت قومی-نژادی شده به دست آورد و آن، تصویر انسان وحشی غریزی محضی است که انسان متمدن را تهدید میکند ولی مثل نا یهودی هایی که از ترس شیرهای یهوه به یهودی مسلکی روی آورده اند، وحشیان نیز تمدن متمدنین را از ترس آنها اخذ کرده ولی هنوز از آن در راه شر استفاده میکنند. البته یهودیت فعلی ادعایی درباره ی اختراع تمدن ندارد و روشن است که این به سبب تحول خرافات نژادی یهود درون یک سیستم چند ملتی قبلی است که به لحاظ اقتصادی-اجتماعی به مسائل نگاه میکرده و نه همچون یهودیان نژادی. این نظام چند ملیتی به عقیده ی سرهنگ فورلانگ انگلیسی، نظام تجاری فنیقی است که یک لهجه از آن، تبدیل به زبان مقدس یهودیان یعنی عبری شده است. به نظر فورلانگ، به سبب متاخر بودن یهودیت بر این نظام است که در کتاب تواریخ هرودت که اولین تاریخ جهان تصور میشود نامی از یهودیان نیست. ازآنجاکه در تواریخ هرودت، تروایی ها زن دزدی خود را در جواب زن دزدی زئوس یونانی از فنیقی ها انجام داده اند، فورلانگ نتیجه میگیرد که این کتاب یونانی دارد پیوستگی تمدن های آسیایی به تجارت فنیقی صور را اقرار میکند که اتفاقا همان کتاب بر این که یونان و اروپا دنباله ی همان نظام تجاری هستند نیز اصرار دارد. صور، بندر غربی امپراطوری اتیوپیایی کفئوس در دیگر افسانه های یونانی است که شهرهای سوری مهم دیگر حمص و تدمر و البطرا هم مراکز تمدنی زمینی آنند. اینها نماینده ی جامعه ی تجارت محوری هستند که در نقاط وحشی مختلف خاورمیانه کلنی های تمدنی زده و از عمان و یمن تا مصر و بلوچستان، با یارگیری از مردم بومی و دادن وعده ی رشد زندگیشان به وسیله ی تجارت، آنها را آماده ی سوادآموزی و همانندسازی از خود کرده اند و بدین ترتیب، در منطقه ی تا آن زمان اکثرا سیاهپوست نشین خاورمیانه موفق به تکثیر نژاد خود و به عقیده ی فورلانگ، موفق به سامی سازی کل آسیای غربی شده اند. به زودی تورانی های شمال به مراکز تمدنی سیاهان و سامیان جلب شدند و در این شهرنشینی و تمدن سازی با آنها همکاری کرده اند. اینچنین است که کلموک های تاتار آسیای مرکزی، بلخ و خیوه را از روی الگوی شهرهای سوریه و ترکیه ساختند و افسانه های هندی، پادشاهان تاتار بانی تمدن هند را مجهز به دانش معمارانی از آسوره ها توصیف کردند که آسوره ها ظاهرا اسما همان سوری ها و صوری ها هستند.:

“rivers of life”: v2: james forlong: green press: 1883: P518-522

این که از یک زمانی موضوع، نژادی-قومی شده، از زوال فرهنگ مودت و پیدایش طبقات اشرافی اقتصادی منتج شده که همان یهودیانند و همان ها هستند که خود را تافته ی جدا بافته و تنها قوم جایز به قدرتمند شدن از سوی خدا میخوانند و بقیه ی مردم را بدویان نخستین معرفی و تمام تلاش خود را میکنند که برای اثبات خود، الگوی وحشی غریزی تمدن دار را در بینشان پخش کنند و برای استتار این که این حرف ها را از بابت توجیه ثروت خود نمیزنند یک عالمه یهودی فقیر تولید و زیر پر و بال خود گرفته اند که هر دفعه که لازم شد به عنوان گوشت قربانی، خوراک آتش جنگ هایی بکنند که وحشی بودن دشمنان حسودشان را ثابت کند. این تکنیک اینقدر خوب جواب داده که هر خاندانی که خواسته یک امپراطوری پرجمعیت کثیف مشابهی تولید کند، با خریدن چند یهودی، از آنها برای کپی کردن یک سیستم یهودی مشابه در ضدیت با یهودیت استفاده کرده است و البته این امپراطوری همیشه به اندازه ی سیستم یهودی، ناسیونالیستی و قوم محور و البته مقدس تصویر میشود و مردمش هم آنقدر آن را باور میکنند که در راهش به اندازه ی یهودیان در کافرکشی یا همان شیرکشی تردید نمیکنند. از میان این کپی ها، آنهایی که شکست خورده اند به حضیض ذلت نشسته اند و آنهایی که پیروزی هایی داشته اند موفق به بهبود چشمگیر سطح زندگی مردم شده اند و در این دسته ی اخیر است که تازه میتوانیم بعضی شعارهای معنوی که یهودیان از تمدن های قبل از خود ولی برای توجیه خودشان دزدیده بودند را به عنوان دستاوردی که یهودیت برخلاف میلش حفظ کرد دوباره کشف کنیم. یهودیت که از شیر یهودا اطاعت و وانمود میکرد که برای جنگ با شیر بابل باید شیر بود، بابلی ها و دیگر گوییم پیرو مذهب بابلی را متمدن ولی غریزی و نا انسانی توصیف مینمود و خود را مدافع معنویت در یک جهان مادی وامینمایاند. اتفاقا تنها دلیل جذب شدن مردم امپراطوری های نوپای مدرن به شعارهای معنوی یهودی زدگان، این بود که همه ی مردم میخواستند معنوی باشند ولی راهش را بلد نبودند. این نابلدی باعث میشد تا با گول زدن خود، دنبال شعارهای مادی ای که رنگ معنویت به خود زده بودند راه بیفتد. در ایران به عنوان یکی از آن چند مملکت نوپایی که موفق به رشد و بهبود سطح زندگی کسری از مردم خود شد، تازه الان است که میتوان بعضی مردم را واقعا خواهان دنبال کردن ارزش های معنوی دید. در گیلان که یکی از مناطق امکانات دار و به لحاظ روانی طغیانگر ایران است سابقا نمیشد از کسانی چون صغری خانم انتظار داشت که آرزوی بهبود زندگی مادی را بر معنوی شدن واقعی ترجیح ندهند اما الان که مردم هم باسوادترند و هم متداوما از توفیق های مادی خود دچار سرخوردگی میشوند امیدوارم اوضاع رو به تغییر باشد.

برچسب: نویسنده: شیوا نعمتی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 13:10

صفحه بندی