خرید بک لینک

نویسنده: پویا جفاکش

سه شنبه شب 21 تیرماه 1401 در شبکه ی 4سیما دیدم برنامه ی "جناس" به مناسبت ایام حج دارد با دکتر "علاء الدین الزعتری" عالم سنی و استاد دانشگاه از کشور سوریه درباره ی اهمیت حج مصاحبه میکند. دکتر الزعتری معتقد بود حج مهمترین وسیله ی تحکیم ایمان فرد مسلمان در دوره های اخیر بوده است. فرد مسلمان بیش از هر چیز نیاز داشته تا افراد زیادی را بر مسیر طی شده توسط خودش ببیند تا مطمئن شود راه را درست میرود. وقتی روزه میگیرد چون همه چیز آن در مسیر زندگی شخصی خودش رقم میخورد آن را در این راه مفید نمیبیند. در مسجد هم معمولا فقط هم میهنان و حتی اغلب فقط هم محلی ها و هم شهری های خودش را میبیند. اما وقتی به حج میرود با افرادی از ممالک و نژادها و زبان های گوناگون برخورد میکند که مثل خودش مسلمانند و در مدت طولانی زندگی کردن در کنار آنها در طول حج در می یابد که آن ممالک و فرهنگ ها در بسیاری از اعتقادات اسلامی با او متفاوتند ولی اصول و بیشتر اعتقادات بین فرهنگ های مسلمان مشترک است. این شخص را به فرموده ی خدا در قرآن که اختلاف در زبان ها و عادات انسان ها را از آیات الهی خوانده مومن میکند و به او می آموزد که به دانش مذهبی خود مغرور نباشد و از دیدن همین تفاوت ها کنجکاو شود تا حقیقت را در فضایی بزرگتر از دانش محلی خود بجوید و نیز توجه کند که گاهی انسان ها با طی مسیرهای متفاوت، به هدفی واحد که یافتن راه خدا است دست می یابند. این حرف ها بسیار مهم و درستند و البته الان دیگر واقعا شنیدنشان از تلویزیون ایران عجیب نیست. به رسمیت شناسی عقل در یافتن راه خدا الان خیلی مناسب تر است تا واداشتن انسان ها به تقلید کورکورانه، وقتی موفق ترین و عادی ترین راه تقلید را رسانه های لیبرال هیپی پرور، پیش پای مسلمان و نامسلمان میگذارند. الان دیگر نمیتوان مسلمان بودن را به ایرانی شیعی بودن فروکاست چون دیدن انواع مسلمانان بیگانه -چه افراطی و چه معتدل- اگرچه به تعقل اسلامی می انجامد ولی باز در ذهن فضای زیادتری به اسلام اختصاص میدهد تا این که جوان شیعه ی ایرانی را با تصاویر امریکایی ها و امریکایی زده ها در کامپیوترش تنها بگذارید. تا حالا ما عقلانیت را فقط در غرب جسته ایم و خودمان هم نفهمیده ایم و به صلاح هم نبود بفهمیم در این راه میرویم. ولی همین راه بود که به جای کعبه ی خدا از ترکستان جادوپرستی هالیوودی سر بر آورد. عقل ما تا حالا نصفه و نیمه بود چون به گروهی خاص از عالمان موسوم به اصولیون محدود میشد (توجه کنید: عالم یعنی دانشمند؛ بعدا به خاطر پدید آمدن عالمان غیر مذهبی، پهلوی ها این قشر را با عنوان مهلک تر "روحانی" متمایز کردند). مهمترین تاثیر انقلاب اسلامی بر ایران، کم شدن شر حدیث گرایان افراطی و ضد عقل موسوم به اخباریون، از اذهان مردد مردم توسط اصولیون غالب بود. درواقع، نوع مواجهه ی اصولیون با تمدن جدید، محصول عقل گرایی نسبی آنها در مقایسه با اخباریون بوده که پس از به حکومت رسیدن و اجبار به اخذ نهادهای مدرن حکومتی، آنها را ناچار به گذر از راه سوم و میانه ی دو مسیر عقل ستیزی اخباری از یک سو، و تصور افراطی همگام بودن فلسفه و مذهب در باور پیروان فارابی از سوی دیگر نموده است. به قول "صادق حقیقت" استاد علوم سیاسی دانشگاه مفید، این راه سوم جز "همروی" معرفتشناختی بسته به شرایط خاص، چیز دیگری نمیتوانست باشد و همروی یا کونفلوئنس، خود یک شاخه از روش شناسی غربی است. این ناچاری، یک سوراخ نفوذ برای غربگرایی فراهم میکرده که مجرای فقهی این نفوذ را میتوانید در یکی از منابع رسمی حقوق در ایران یعنی کتاب "اصول فقه به روش ساده" (سمیرا سیدجوادی: جلد اول: نشر مشاهیر دادآفرین: 1400: ص32) ببینید:

«اصولیون متقدم عقیده داشتند که هر علمی باید موضوع معینی داشته باشد. بنابراین اصول فقه نیز مانند هر علمی باید موضوع معینی داشته باشد. آنان موضوع اصول فقه را "قرآن، سنت، اجماع و عقل" میدانستند. اصولیون متاخر اعتقاد دارند لازم نیست هر علمی موضوع معینی داشته باشد. علم اصول فقه نیز موضوع معینی ندارد. موضوع علم اصول فقه محدود و منحصر به چیزی نیست بلکه هر چیزی که به وسیله ی آن بتوان حکم شرعی را استنباط نمود موضوع علم اصول فقه است. بنابراین به عقیده ی این گروه، قرآن، سنت، اجماع و عقل میتوانند از موضوعات علم اصول فقه باشند لکن موضوع علم اصول فقه محدود به این موارد نمیباشد و حتی علاوه بر ادله ی معتبر، ادله ی غیر معتبر نیز میتوانند موضوع این علم باشند.»

و برای دور زدن احادیث مزاحم نیز در صفحه ی 34 به بخشی از تاریخ رسمی که ظاهرا بر ضد احادیث شیعه است صحه نهاده شده است:

«بر اساس شواهد تاریخی، هسته ی اولیه ی تفکر اصولی در میان شیعه به عصر امامت امام باقر (ع) و امام صادق (ع) برمیگردد. آن بزرگواران شیوه ی صحیح استنباط احکام الهی را از قرآن و سنت به وسیله ی اصول آموزش میدادند. برخی اصحاب ائمه رساله هایی در مسائل علم اصول تالیف کردند ازجمله هشام ابن حکم از اصحاب امام صادق(ع) رساله ای در باب الفاظ و پس از آن یونس ابن عبدالرحمن شاگرد امام موسی (ع) کتاب اختلاف الحدیث را در بحث تعادل و تراجیح نوشت. ازاینرو میتوان گفت امام محمد باقر (ع) و امام صادق (ع) موسس علم اصول هستند. بنا بر نظر مشهور مورخان اصولی، اولین مولف اصول، "محمد ابن ادریس شافعی" که از اهل سنت است میباشد و نام کتابش "الرساله" است و بنا برگفته ی سید بحرالعلوم اولین کتاب اصول فقه که به وسیله ی اصولیین شیعه نوشته شد "الذریعه الی اصول الشریعه" تالیف سیدمرتضی است.»

خیلی جالب است. اول نظر جایز شیعه ی 12امامی درباره ی اصول را بیان میکنید و بعد با نظر قدیم دراینباره همه ی آنچه گفته اید را به مطالبی که سندی درباره ی آنها وجود ندارد تبدیل و شفاهی بودن فقه امامان باقر و صادق را اعتراف میکنید. این شفاهی بودن خیلی به درد میخورد. چون کتبی بودن، نظرتان را منجمد میکند و بعدا یقه تان را میگیرد ولی حرف شفاهی معلوم نیست چقدر راست است. شیعه ی انقلابی، این شفاهیت را خیلی دوست دارد. به عنوان مثال، نگاه کنید ببینید روزنامه ی همشهری در وسط بحران های اخیر و در شماره ی 11تیر 1401 چه جملاتی از شهید مطهری را به نقل از کتاب ده گفتار، ص 5-304 نقل کرده است:

«در سال های اقامتم در حوزه ی علمیه ی قم که افتخار شرکت در محضر درس پرفیض  مرحوم آیت الله آقای بروجردی اعلی الله مقامه را داشتم، یک روز ضمن درس فقه حدیثی به میان آمد به این موضوع که از حضرت صادق (ع) سوالی کرده اند و ایشان جوابی داده اند. شخصی به آن حضرت میگوید: قبلا همین مسئله از پدر شما امام باقر (ع) سوال شده، ایشان طور دیگر جواب داده اند؛ کدام یک درست است؟ حضرت صادق (ع) در پاسخ فرمودند: آنچه پدرم گفته درست است. بعد اضافه کردند شیعیان، آن وقت که سراغ پدرم می آمدند با خلوص نیت می آمدند و قصدشان این بود که ببینند حقیقت چیست و بروند عمل کنند، او هم عین حقیقت را به آنها میگفت. ولی اینها که می آیند از من سوال میکنند قصدشان هدایت یافتن و عمل نیست، میخواهند ببینند از من چه میشنوند و بسا هست که هرچه از من میشنوند به این طرف و آن طرف بازگو میکنند و فتنه به پا میکنند. من ناچارم که با تقیه به آنها جواب بدهم. چون این حدیث متضمن تقیه از خود شیعه بود نه از مخالفین شیعه، فرصتی به دست آن مرحوم داد که درد دل خودشان را بگویند. گفتند: "تعجبی ندارد، تقیه از خودمانی مهم تر و بالاتر است. من خودم در اول مرجعیت عامه گمان میکردم از من استنباط است و از مردم عمل، هرچه من فتوا بدهم مردم عمل میکنند. ولی در جریان بعضی فتواها که برخلاف ذوق و سلیقه ی عوام بود، دیدم مطلب اینطور نیست."»

این جناب تقیه که ظاهرا برای در امان ماندن از قدرت زمانه (برای امان: خلفای وقت) به آن قدرت صحه مینهد و میدان میدهد، بهانه میشود تا مذهب متوسل جامعه نیز پای همین حدیث ها و تقیه ها هرچه بیشتر مدرنیته را –که قدرت فعلی زمانه است- اعتقادات امامان شیعی تصور کند. در حشر و نشرم با اولیای بسیج، شاهد بودم که آنها همیشه از موقعیت مدنی و شبه مدرن تر ایران نسبت به همسایگانش صحبت میکردند و این را سندی میدانستند که ایران باید راهبر آنها باشد درحالیکه این حالت مدرن بیشتر تقلید از غرب است تا همگامی با اسلام. به نظر من همین مسئله رسیدن تبار منجی گرایی ایرانی-اسلامی به مسیحیت منجی گرای یونانی را اثبات میکند، چیزی که موفقیت آن به اسکندر کبیر –که مسیحی تلقی میشد- و جانشینانش در روم شرقی منسوب بود و اینقدر محبوب بود که حتی غیر رومیان دوست داشتند جزو روم اسکندر بوده باشند تا فرهنگشان مستقیما توسط او تایید یا اصلاح شده به نظر برسد.

در یکی از (احتمالا) قدیمی ترین روایت ها از توالی سلسله ها در آسیای غربی میبینیم که بر بستر امپراطوری تخریب شده ی آشور بانی پال، دولت "نبو اپل آسور" (نبوپلسر) و "نبو کودوری آسور" (نبوکدنصر) سر بر می آورد. این سلسله تا دوران "نادین بعل" دوام می آورد و در این هنگام با هرج و مرجی روبرو میشود که هجوم "کوباباش" مصری-حبشی از جایی در غرب دور به نام "یوآنان" (یونان؟) ایجاد میکند. در این بین، شخصی به نام "ارتاشتا" (ارتاشس یا ارتاخشتر یا اردشیر) ملقب به "دارموش" (داراوش یا دارا یا داریوش) به حکومت اوروخ (عراق) میرسد ولی توسط "الکسی" سرنگون میشود و حکومت اوروخ به "فیلیپ" بیگانه میرسد. نام الکسی با الکساندر یا اسکندر مقدونی قابل مقایسه است. الکس یعنی منجی، و الکساندر یعنی منجی انسان ها. این هر دو، میتوانند لقب مسیح هم باشند. البته این مسیح و جانشینش فیلیپ اسامی یونانی دارند و چه بسا الکساندر کبیر پسر فیلیپ خوانده شده چون مذهب او تولیدشده توسط فیلیپ در محل خاصی بوده است. این محل نیز قطعا عراق سریانی نیست و 1 ی یونانی، محل داستان را بدانجا منتقل کرده است. جای اصلی، جایی است که مهاجم به آن، میراث بر یوآنان یا همان یونان باشد ولی در غرب دور. چنین جایی جز قستنطنیه نیست، جایی که در قرن13 فیلیپ اول در آن متولد شد و در مهاجرت به غرب به کمک صلیبی ها قدرت یافت و قستنطنیه را فتح کرد و تورات و انجیل غربی را بر بومیان تحمیل کرد. فیلیپ برای ارتقای خود در غرب، با یک زن سیسیلی ازدواج کرده و با او به قستنطنیه بازگشته بود. این درست مثل داستان پاریس ملقب به الکساندر شاهزاده ی تروآ است که با هلن -یک زن یونانی از غرب- به تروا بازگشت و این کار به قیمت نابودی تروا تمام شد که دراینجا منظور از تروا فرهنگ بیزانسی ماقبل صلیبی است. فتح قستنطنیه توسط فیلیپ که همان پاریس الکساندر است همتای فتح سرزمین داریوش توسط الکساندر کبیر است. اگرچه این خاطره محصول ترکیب روایات مختلف است ولی بر همترازی مسیح و اسکندر استوار است که هر دو پسران خدایند. اسکندر درواقع یک مسیح پادشاه، مستبد و بیرحم است و این با انتظار شرقی از او همخوانی دارد. روایت شده است که سریانی ها کلمه ی "جسوس" که تلفظ یونانی یسوع یا عیسی است را با یک کلمه ی بومی مقایسه میکرده اند که هم معنی شیر درنده میداده است و هم معنی شیطان. این کلمه باید نزدیک به "جساس" در عربی باشد که به معنی شیر بوده و بعدها از آن، لغات تجسس و جاسوسی و جست و جو منشعب شده اند. البته ارتباط شیر با جن و شیطان و لولو، در لغت "عفر" که هر دو معنی را میدهد بارزتر است. معانی دیگر این کلمه تابع این دو معنیند، از آن جمله: چیز گنده یا زشت یا ترسناک، شجاع و جنگجو، خاک و خاکی شدن (خاک جانشین زمین شده و به استعاره ی زمینی بودن به معنی تابع نیروهای شیطانی بودن مرتبط است). لغات عفراس، عفرین و لیث عفر، به معنی شیر غولپیکرند. اصل لغت عفر/افر/ افل به معنی افول و زوال است که در انگلیسی به "فال" به معنی سقوط تبدیل شده است. ارتباط این لغت با جن، به سبب همانیدگی آن با سرنوشت بعل ها یا خدایان ماقبل یهودی است که ابراهیم درباره ی آنها جمله ی "لا یحب الآفلین" (افول کنندگان را دوست ندارم) به کار برد. این جمله پس از آن مطرح شد که ابراهیم، مذهب کلدانیان را که بر پرستش خورشید و ماه و ستارگان استوار بود، به سبب افول کننده بودن جایگاه این موجودات در آسمان، ترک گفت و به دنبال خدایی همیشگی و ناچارا نادیدنی گشت. کلمه ی افل بی تردید مرتبط با لغت "اپال" است و به عنوان شاه افسانه ای "زمبیر" یعنی "نبو اپال عدن" (یعنی نبو فرمانروای عدن) بازمیگردد. دراینجا عدن هم بهشت گم شده ی تورات است که آدم از آن اخراج شد و هم بین النهرین کلدانی است که ابراهیم از آن اخراج شد و هر دو معنی، افول از عدن را نیز میرساند. این افول به دنبال خود عروجی دارد و علت این که اپال یا فرمانروای عدن، نبو نامیده شده است همین است. نبو پسر مردوخ یا فرم جوان تر شده ی او است که پس از سقوط مردوخ به زندان تهاموت الهه ی هرج و مرج، در اعتدال بهاری (عید نوروز) بر تهاموت غلبه میکند. این اتفاق، در طول شبانه روز هم تکرار میشود. گاها موقع غروب خورشید (افتادن مردوخ به سیاهچال یا دوزخ) ستاره ی زهره (تهاموت) را در گوشه ی آسمان میبینید و موقع طلوع خورشید (بازگشت مردوخ یا نبو از دوزخ) باز او در گوشه ی آسمان ظاهر میشود. او الهه ی زمین است که در قالب زهره، هر شب خورشید را میبلعد  و صبح فردا او را از نو میزاید. مسیح نیز میمیرد و بازمیگردد و در این زمینه تکرارگر بعل های آفل است. فورلانگ لغات افر، اپر، اپل، پال، فال، فان، فر، بر... را تلفظ های مختلف "بعل" میداند و تلفظ پال را به یکی از تجسم های درخت مقدس عدن یعنی نخل خرما مربوط میکند که نامش با اضافه شدن به حرف تعریف "م" سامی، لغت "پالم" به معنی نخل را ساخته است. برگ های کج نخل، حالتی قایق مانند دارند و حیاتبخشی آنها به بستر سیل خیز بین النهرین، او را همچون قایقی روی سطح دریای آشوبناک مینمایاند. صاحب قایق، تجسم نبو است که با تهاموت به تجسم دریای آشوبناک میجنگد. "نبو" از "ناو" (قایق و کشتی) و آن از "نو" [و بلاخره "نوح" و "روح"] می آیند. تلفظ عبری نبو، "نبی" به معنی پیامبر [و منشا "نبأ" به معنی خبر] است. لغت نبی در عبری قدیم، با دو علامت نشان داده میشد که شبیه دو قایق کنار هم بودند.:

“rivers of life”: j.g.r.forlong: v1: celephais press: 2005: p186

مشکل این تشبیه این است که شما برای آن که همیشه در سحرگاهی امیدبخش یا بهاری دل انگیز باشید باید هماره در حال نبرد با شیران درنده و اجنه و دیوان و جانشینان انسانی آنها که مثل مسیح خاورمیانه شخصیت خود را از آنها کپی کرده اید باشید و بدون جنگیدن راهی برای مقدس بودن نمیشناسید؛ جامعه ی شما باید مثل کشتی نوح یا نبو باشد که فقط آنها که داخل آنند در امانند و بقیه در خارج از آن محکوم به هلاکند. آیا این همان "جزیره ی ثبات" تعریف شده از ایران توسط اروپایی ها نیست؟ تا وقتی که همسایه های ما درگیر جنگ و بدبختی نباشند تقدس ما اثبات نمیشود. این مشابه سرنوشت درخت نخل بعد از نابودی درختان دیگر در بیابان های خاورمیانه است و در افسانه ی ارتباط نخل با 1 جن صورتبندی شده است. سماعیل  موکل اقیانوس آسمانی بود و وقتی در آن به سر میبرد به شکل یک ماهی و وقتی در خشکی بود به شکل یک بز ظاهر میشد. او موکل بارش باران از اقیانوس آسمانی بود. ولی جاه طلبیش او را به سمتی متفاوت با وظیفه اش کشاند. وی بر اساس این اصل جادوگری که ماری که مار بخورد اژدها میشود خود و معشوقه اش لیلیت را به مارهای در حال جفتگیری تبدیل کرد و سعی کرد مطابق اصل فوق که به قربانی زنان در سبت سیاه و جنایات چارلز منسون ختم شد، لیلیت را بکشد و بخورد. اما لیلیت فرار کرد و در جنگل های عربستان مخفی شد. سماعیل برای افزایش قدرت خود در همان قالب مار، دم خود را گاز گرفت و از خودش تغذیه کرد و کم کم آنقدر قوی شد که اختیار خورشید را از چنگ فرشته ی موکل آن به نام "نیا" گرفت. خورشید را بر عربستان به شدت تاباند و طبیعت آنجا را به بیابان تبدیل کرد تا تمام زنانش در تیررس او باشند. هر زنی را که میدید فرض میکرد لیلیت باشد، پس به شکل شیری به زن حمله میکرد و او را میخورد تا این که یک بار زنی به نام 1 را هدف گرفت. تاماریس که زن مومنی بود از شیر به خدا پناه برد و خدا او را به شکل یک درخت خرما (تمر) درآورد. سماعیل که میدید نمیتواند درخت را بخورد به شکل مارمولکی درآمد و از درخت بالا رفت، در آن شکافی ایجاد و با درخت جفتگیری کرد. اینطوری نسل سماعیل در یکی از مهمترین مایه های زندگانی مردم خاورمیانه بر آنها تاثیر نهاد. این تاثیر، در ترکیب بندی دوگانه ی بز و ماهی سماعیل در جدی یا صورت فلکی دی ماه مهم میشود. در عصر حمل که دایره البروج را به آن نسبت میدهند انقلاب زمستانی و طولانی ترین شب سال در برج جدی واقع میشده و پیروزی تاریکی بر روشنایی همان دزدیده شدن خورشید از نیا توسط سماعیل است. قلمرو تاریکی به طور سنتی غرب است و اهمیت ورود یونانی گری و سپس اروپایی گری از غرب جغرافیایی به خاورمیانه نیز در همین است. بسته های این انتقال، تخم شر در خاک بومی بوده اند که هنوز مثل نسل تاماریس و درختان نخل، زندگی بسیاری به این کشت غریب شرقی-غربی بستگی دارد.

برچسب: نویسنده: شیوا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 5 بهمن 1401 ساعت: 14:17

صفحه بندی