نویسنده: پویا جفاکش
معمولا وقتی از فلاسفه پرسیده میشود که فلسفه به چه درد این دنیا میخورد، میگویند: «فلسفه دنیا را عوض نمیکند. ولی نگاه آدم ها به دنیا را عوض میکند و آدم ها بسته به فلسفه شان، نسبت به دنیا احساس خوب یا بد پیدا میکنند.» این به نوعی گم کردن خط اثر است. چون تمام سیاست ها و بروزهای مادی جهان از یک مجرای سیاسی که با فلسفه ای مورد قبول واقع شده توجیه میشود ظاهر شده اند. انقلاب های مارکسیستی قرن بیستم مشهودترین جلوه ی این واقعیتند و شگفت این که ما در ترجمه ی تئوری های علمی به "نظریه" خودبخود به فلسفی بودن آنها اعتراف میکنیم. چون نظریه یعنی چیزی که از "نظر" یعنی مشاهده پدید آمده و ابراز عقیده ی فلسفی نیز "نظر" نامیده میشود چون عقیده از "نظر کردن" و مشاهده به دست می آید. بنیاد اسطوره نیز بر نظر کردن به شباهت ها و تفاوت های موجودات و برجسته شدن صفات آنان بر اثر همسطح شدنشان با صفات انسانی بوده است. پس اسطوره درست مثل علم و فلسفه از مشاهده بروز کرده و فقط ابزارهایش دقیق نبوده اند. این دقیقا همان مسئله ای است که دوام آوردن خرافات فلسفی با اصالت اسطوره ای را در عصر علم تضمین کرده و علم را در تولید انواع سلاح های جنگی فیزیکی و معنوی به خدمت این اسطوره ها درآورده است. بسیاری از خطوط جنگی، این اسطوره ها را به منصه ی نمایش گذارده اند، ازجمله 1 اسپانیایی که در اندلس سنت ملی است و در اسپانیای شمالی به عنوان یک عمل وحشیانه مورد حمله قرار میگیرد. گاوکشی اندلسی برای مسیحی های اسپانیای جنوبی مهم بوده چون پیروزی آنها بر گاو نر، جانشین پیروزی خودشان بر عرب ها، و پیروزی اخیر جانشین پیروزی موسی و بنی اسرائیل در عصر حمل (گوسفند) بر پادشاهی های بازمانده از عصر ثور (ورزاو) است البته خودشان نمیدانند چرا دارند بر سر دوام این بازی به عنوان یک سنت مبارزه میکنند. منظور از عصر ثور، عصری است که اعتدال بهاری به صورت فلکی ثور (ورزاو) می افتاد و او تجسم بعل خدای کافران –گوساله ی سامری شکسته شده در داستان موسی- بود درحالیکه عصر حمل، دوره ای بود که اعتدال بهاری به صورت فلکی حمل (قوچ) می افتاد و پیرو این تصویر، بنی اسرائیل شورنده علیه اقوام قبلی، گوسفندچران و چوپان تصویر میشدند و در بیابان میزیستند تا گاوچرانی یکجانشینان ساکن در کرانه ی رودهای پرآب و مطلوب گاو، جزوی از زندگیشان نباشد. نکته این است که تمدن که اختراع اصحاب بعل بوده فاسد تلقی میشده ولی تا الآن اندلسی ها و همه ی دشمنان مسیحی اقوام شرقی –منجمله مسلمانان- جنگ های صلیبی خود را به نام تمدن انجام داده اند.
این بنیاد خرافی، زمینه ی خاصی به فومنکو و بقیه ی ناسیونالیسم 1 داده تا با انکار تاریخ، تمدن را یک مقوله ی گسترش یافته توسط روسیه و کتاب مقدس مسیحی را برساخته در اروپا پس از گسترش تمدن از روسیه به سرزمین های لاتین بخوانند بلکه یک توجیه فلسفی برای جانشین کردن 1 غربی با استعمار روسی، به خورد مستعمرات غرب بدهند. فومنکو در فصل آخر کتاب "سفر آخر خانواده ی مقدس" عنوان میکند که ایتالیای اصلی، درواقع "اتل" پایتخت اسکیت های خزری بوده است و اسکیت های کوچنشین بودند که با ساکن شدن در اتل در کرانه ی ولگا، تمدن را پایه گذاری کردند و روم شرقی بیزانسی و روم غربی لاتینی آن را از او اخذ کردند. او میگوید روم اولیه که بعدا وابستگان پاپ دربار امپراطوری مقدس روم در شبه جزیره ی خودخوانده ی ایتالیا ادعای اصل بری از اورا کرده اند، درواقع همان ایتالیای روسیه است که اتل مخفف نام آن است. وی دراینباره پای هرکول را وسط میکشد و میگوید بنا بر افسانه های یونانی، اسکیت ها از جفتگیری هرکول با یک زن نیمه مار پدید آمدند. فومنکو منظور از نیمه مار را همان تصاویر تیتان هایی میداند که پاهایی شبیه دم مار دارند و به دست خدایان یونان سرکوب شدند. پای آنها مارگون است چون آنها سکاهای شلوارپوشند که شلوار را به اروپا معرفی کردند. اروپایی ها شلوار آنها را به اشتباه پوست پاهای آنها یافتند و فکر کردند از جنس پوست مار است که درمی آید. پس زن مارسان، زن سکایی یا آمازون است. هرکول به عنوان پدربزرگ سکاها یکی از اعمالش دزدیدن گله ی گاو "گوریون" هیولای سه سر است و همین داستان با یک روایت عامیانه درباره ی نام گرفتن ایتالیا مرتبط شده است. هرکول با گاوها بدرفتاری میکرد و همین باعث شد یکی از ورزاوهای جوان فرار کند و به دریا بزند. هرکول برای یافتن او تمام خشکی مقابل را جست و در همه جا احوال اونتاس یا ورزاوی جوان را گرفت. برای همین آنجا معروف به انتالیا و سپس ایتالیا شد یعنی سرزمین ورزاو جوان. فومنکو این داستان را به نفع ربط دادن هرکول به ایتالیای اسکیتی یا اتل تصرف کرده ولی جالب این که روایت کمی حاشیه ای تر او از گزارش مالاله درباره ی هرکول، اساس این داستانپردازی را حتی به نفع وجود تمدن هایی پیش از روسیه میچرخاند. روایت مالاله هرکول را مردی سه چهره در پوست شیر و با چماقی در دست که در گودال شیران زیست میکند و سه سیب طلایی در دست دارد توصیف میکند. سه چهره بودن هرکول، جانشینی او بر گوریون را نشان میدهد و این که او تمدنی جانشین تمدن دیگر است. شیرگون بودن هرکول نیز به سبب آن است که شیر به خاطر داشتن یال و زرد بودن رنگ پوستش، جانشین زمینی خورشید تابان محسوب میشود. پس شکار گاو توسط هرکول شیرپوش از گوریون یعنی این که او شیر یهودا یعنی تجسم شیرگون و خورشیدی یهوه است که جایگاه و اختیارات تمدن های عصر ثور یعنی زمانی که خورشید گاوچهره بود را تصرف میکند. این تمدن ها در آغاز تاریخ 6هزارساله ی زمین به روایت یهود ظهور کرده اند که تقریبا می افتد به آغاز عصر ثور.
این که اعتدال بهاری در حدود 2000 سال قبل از میلاد مسیح به برج حمل افتاده و از حدود 2000 سال قبل از آن تاریخ -یعنی در ابتدای تاریخ 6هزار ساله ی زمین به روایت یهود- در عصر ثور روی میداده است، اکتشاف ابرخس یا هیپارخوس تلقی شده که او را الگوی اصلی کیهانشناسی بطلمیوس در المجسطی شناخته اند. وی در حال حاضر به قرن دوم قبل از میلاد منسوب است. با این حال، مسئله میتواند پیچیده تر از اینها باشد. کتاب زندگینامه ی سزار الکسیوس اول کومننوس -فرمانروای بیزانس- که توسط پسرش آنا کومننوس نوشته شده، در قرن 17 یا 18 کشف شده است. در این کتاب، بسیاری از مسائل ستاره شناسی که امروزه بی هیچ شک و تردیدی به هیپارخوس نسبت داده میشوند ابتکارات دوران الکسی کومننوس خوانده شده اند. اعتبار این کشفیات به پای یک دانشور اهل اسکندریه ی مصر به نام "سیف" گذاشته شده، ولی در جاهای دیگری از کتاب، برجسته ترین فرد از جمع ستاره شناسان، رودستس یعنی رودسی خوانده شده است. این نکته ازآنجا جالب است که هیپارخوس که در نیقیه متولد شده، بخشی از عمر خود را در اسکندریه و بخشی دیگر را در رودس گذرانده است. فومنکو و نوسووسکی که سیف یا رودستس را همان هیپارخوس میدانند، در گفتارهای 12 - 1 تا 18 – 1 از کتاب "زودیاک نجومی واتیکان" بر اساس این گفته ی بطلمیوس در المجسطی که هیپارخوس حدود 265 سال قبل از زمان او محاسبه ای را انجام داده، زمان نگارش المجسطی را با اضافه کردن این سال ها به زمان الکسیوس اول در میانه ی قرن 11 میلادی، در حدود قرن 14 میلادی محاسبه کرده اند. به گفته ی المجسطی، فرمانروای معاصر بطلمیوس، آنتونینوس پیوس امپراطور روم بود. فومنکو ولی همنامی بطلمیوس به عنوان یک شهروند اسکندریه با عنوان حاکمان یونانی آن شهر که جانشینان اسکندر کبیر بودند را تصادفی ندانسته و بخشی از تناقضات المجسطی را ناشی از آن دانسته که "کلودیوس بطلمیوس" که کتاب عنوان او را بر خود دارد خود آنتونینوس پیوس شاه زمانه بوده که ستاره شناسان مختلف، گزارشات خود را زیر نام او متحد کرده اند و به همین دلیل است که در بعضی نگاره های قرون وسطایی، بطلمیوس ستاره شناس، تاج شاهی بر سر دارد. فومنکو دلیل خوبی برای جمع آوری این گزارشات توسط یک شاه سراغ دارد. یکی از نام های مسیحی آنتونینوس پیوس، "آنوتونین اوسفی" است که ممکن است نام اول، لاتینیزه شده ی نام اخیر باشد. فومنکو معتقد است اوسفی همان اوزبیوس یا اوزبیاه است که تاریخ یهودیان و نسبت آن با تاریخ جهان را جمع آوری و تنظیم کرده است و ازآنجا که "ب" به "و" و آن به "ق" تبدیل میشده نام صورت شاه فرم اوزبیوس، "حزقیاه" تلفظ دیگر اوزبیاه است. حزقیا نام یک شاه یهود است که به مانند آنتونینوس پیوس یک شاه درستکار توصیف شده است. اشعیای نبی، پیامبری خود را با معجزه در دربار او اثبات کرد بدین ترتیب که از شاه پرسید دوست دارد سایه ی خورشید ده گام به جلو برود یا ده گام به عقب؟ حزقیاه گفت: "ده گام به عقب". به معجزه ی اشعیا چنین شد. کمی بعد سفیران مروداخ بلدان شاه کلدانیان بابل، به سبب بیماری حزقیاه، به عیادت او آمدند و هدایایی تقدیمش کردند. در بین صحبت ها بابلیان گفتند که مطابق بررسی های نجومی ستاره شناسان آنان، به دلایل نامعلوم، موقعیت های خورشیدی به اندازه ی 15سال جابجا شده اند. حزقیاه این تغییرات را نتیجه ی اراده ی خودش دید و از شدت خوشحالی و برای ثبت این اعمال قدرت بر جریده ی تاریخ، دستور به جمع آوری تحقیقات نجومی کلدانیان و نواختن این ستاره شناسان کرد، چیزی که سبب شکایت و نگرانی اشعیا شد. فومنکو اضافه میکند که کلدانیان را در قرون وسطی با ستاره شناسان مصری تطبیق میکردند. در زمان ورود ارتش ناپلئون به قاهره، یکی از اماکن آنجا به "قلعه ی بابل" مشهور بود. قبل از آن، بعضی منابع مثل لوکاس برندیس آلمانی، اسکندریه ی مصر را با بابل تطبیق کرده و گاها از بابل شمالی تری در همسایگی کلده و هیرکانیه سخن گفته بوده اند. نکته ی جالب، حضور منابع کلدانی در رفرنس های المجسطی است که مجموعه ی آنها در اسکندریه به "نبو نصر" ستاره شناس معاصر حزقیاه منسوب بوده است. عمل عجیب دستکاری بطلمیوس در زمان اعتدالین از زمان نبونصر هم برای تبیین آرام تغییر در زمان به نفع معجزه ی حزقیاه صورت گرفته است. چون طوری دستکاری کرده که تغییر طی 10 مرحله (همان ده "گام" اشعیا) و طی 15 سال صورت بگیرد. فومنکو دلیل 15ساله بودن تغییر را نمیداند ولی سخن رفتن از مراحل 15ساله را مسبوق به سابقه میخواند. با این حال، باید با دید غیر ناسیونالیستی تری به تخریب تاریخ غرب توسط فومنکو نگاه کرد بطوریکه آن فقط به نفع تاریخ 1000ساله ی خزرهای روسیه –از قرن 11- نباشد. درواقع اگر به تغییر جایگاه خورشید به همان دیدی نگاه کنیم که ولیکوفسکی و پیروانش نگاه کرده اند و آن را با نظریه ی فومنکو ممزوج کنیم نه فقط تاریخ غرب بلکه حتی وابستگی ادعاییش به روسیه دچار شکست زمانی میشوند. از دید ولیکوفسکی عقب رفتن خورشید ازجمله در داستان یوشع، مقارن با تغییر محور زمین و نابودی بخش اعظم حیات وحش و مردم زمین در اثر بلای وارده است و فروریختن دیوارهای اریحا در اثر زمین لرزه در همان معجزه ی جا ماندن اریحایی ها از خورشید به نفع لشکر فرضی یوشع، فقط یک چشمبندی از این رخداد است. به عبارت دیگر، اگر مثل فومنکو بخواهیم زمان حزقیا و اشعیا را در قرن 14 تعیین کنیم باید از نابودی تمدن پیشین و رشد دنباله اش در تمدن های باقیمانده در آن قرن سخن بگوییم که در این صورت شاید حتی وجود یک امپراطوری قبلی نیز اصلا برای تاریخ نیاز نباشد. پس باید از این تعجب کنیم که چرا اعقاب یهودی های خزری روسیه در اروپای غربی موقع نوشتن انجیل، برعکس داستان یوشع، اینجا حتی از بروز فاجعه نیز سخن نگفته اند درحالیکه تغییر جایگاه ستارگان در آسمان به اندازه ی 15 سال، حتما با تغییر محور زمین و بروز فاجعه همراه میشده است. خیلی ساده. برای این که بشود تاریخ را آنقدر کش داد که از عصر ثور شروع شود بی آن که نیاز افتد از طول عمر عصر حمل یا حوت کاسته شود. آری. تاریخ همینقدر خرافی است و آنقدر خرافات دارد که بتواند چندین جنگ جهانی برای ورزاوکشی از ملل جهان به دست هم را تغذیه کند. شاید علت این که از این اتفاقات کم می افتد به خاطر آن است که مردم در بیشتر امور زندگیشان به چیزی بیش از فلسفه برای عمل کردن نیاز دارند.


























برچسب:
نویسنده: شیوا نعمتی