خرید بک لینک

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا در فرانسه، 40 نفر از اعضای یک فرقه ی 1 1 ازجمله گوروی رومانیایی فرقه به جرایم مختلفی منجمله آدمربایی، قاچاق انسان، تجاوز جنسی و حبس غیر قانونی افراد دستگیر شدند و گمان میرود برای بعضی از آنها حداقل 30 سال حبس منظور شود. اینها مانند دیگر فرقه های یوگای تانترا آدم ها را با عمل جنسی به عرفان میرساندند. منتها ظاهرا توقع مهره های اصلی از علاقه ی 1'>زنان رهرو به انجام عمل جنسی آنقدر بالا بود که نه فقط به آنها تجاوز کردند بلکه از آنها پورنوگرافی هم تهیه کردند. شکایت 12 نفر از زنانی که سابقا عضو این فرقه بودند باعث وارد عمل شدن پلیس و دستگیری عوامل رده بالای این فرقه شد. همین چند سال پیش، اتفاق مشابهی هم در فنلاند خبرساز شده بود.

یوگای تانترا از وحدت بین اعضای جنسی به جای لینگام یا آلت جنسی شیوا و یونی یا آلت جنسی شاکتی –نیمه ی مونث شیوا- به دست می آید. شیوا خدای یوگای تانترا است و اگرچه یک خداوند هندو است ولی یوگای جنسی در بین برخی نحله های بودیسم تبتی که در مرز چین با شبه قاره ی هند قرار داشتند و به نوعی گذرگاه ارتباط فرهنگی بین چین و هند بودند نیز انجام میگرفته است. تاشو لاما و دالایی لاما دو مرشد مهم بودیسم تبتی هستند که چینی ها اولی را تجسد گئوتمه بودا یا آمیتابا بودا، و دومی را تجسد آوالوکیتشوارا میشمردند. آوالوکیتشوارا نیز یک بودای دوجنسه و قابل مقایسه با شیوا است. او البته به خاطر موقعیت آسمانیش، با یهوه در یهودیت هم قابل مقایسه است و ما در یهودیت هم آیین های جنسی 1ی سبت 1 در راه عبادت را داریم. معنی نام هندی آوالوکیتشوارا «پروردگاری که از بالا به پایین مینگرد» است که نشان میدهد آوالوکیتشوارا مثل یهوه یک پروردگار آسمان بوده است اما از سوی دیگر، نام چینی او «کوآن شی یین» به معنی «پسری که شبیه پدرش است» میباشد که او را معادل یهوه در هیبت پسر زمینیش عیسی مسیح میکند. در چین، معمولا کوان شی یین را در هیبت زنانه اش گوآن یین میپرستیدند و علت این است که وقتی خدا به جای روح در جسم تجلی میکند، روح مردانه (یانگ) و جسم زنانه (یین) تلقی میشوند و بدین ترتیب، اگر قرار باشد کالبد جسمانی خدا را ببینیم بخش زنانه ی وجودش را میبینیم. احتمالا تمامی الهه های چینی، خود گوان یین با اسم های مختلف هستند. البته کوآن شی یین یک تجسم اژدها هم داشت که «اژدهای خرد» نامیده میشد و بنابراین او و شیوا با شیوه ی پرستش یهوه به صورت مار در بین اوفیت ها یا یهودی های مارپرست و پرستشگر آلات جنسی در ارتباط بودند. مذهب افیت بیشتر در مصر رواج داشت و درآنجا آغاثاذیمون یا گوهر نیکی در قالب یک مار بر افیت ها متجلی میشد. این مار، همان «نهب خون» خدای مار در بین مصری ها بود و ظاهرا همین اسم با کمی جابجایی به "خنوبیس" تبدیل شده که قدیمی ترین خدایان به روایت یامبلیخوس است. یونانیان و رومیان او را با هرمس یا مرکوری خدای صاحب عصای کادوسئوس برابر میدانستند که به دور عصایش دو مار به نشانه ی ضدیت پیچیده بودند. مرکوری خدای عطارد بود و خدای عطارد در هندوئیسم بودا نام دارد و پسر خدای ماه است. مار مقدس افیت ها مثل مرکوری ثنوی بود و افیت ها برای نشان دادن ثنویتش او را به شکل یک مار که روی دو پای انسانی راه میرود تجسم بخشیده بودند و این موجود به همین شکل، الگوی شوالیه ها در فرقه ی تمپلارها شد که فراماسونری از آنها پدید آمد. این فرقه به شدت آمیخته به کابالای یهودی بود که همه چیز دنیا ازجمله جنبه های متضاد روح و جسم را خدایی تلقی میکرد.:

the secret doctrine”: h.p.blavatsky: v1: part2: chap15

دوگانه ی جسم و روح که در غرب در مذاهب صابئین و در غنوصی گری بسیار مشهور است، در بودیسم شرق دور، بیش از همه ی نحله ها در فرقه ی 7 جواهر (زنودو) در کیوتوی ژاپن برجسته شده بود که نسب تعالیم خود را به لائوتزو پیامبر چینی میرساندند. آنها به رازهای هفتگانه ی ماه موسوم به یامابوچی اعتقاد داشتند که از 7 خدای قمری سرچشمه میگرفتند که 7نوع روح مختلف را در زمین میدمند. سه روح اول، سه نوع مختلف از موجودات یعنی جمادات، گیاهان و جانوران را پدید می آوردند. چهار روح بعدی، چهار نژاد از بشر را پدید می آوردند. سه نوع اول، انسان محسوب نمیشوند و تنها نوع چهارم، انسان به مفهوم مصطلح کلمه در نظر گرفته میشود. سه نوع انسان اول بر اساس رده بندی بین سه نوع جماد و گیاه و حیوان به وجود می آیند و مبنای تصورشان، مراحل رشد کودک است که او در آن به ترتیب در دوگانه های جماد-گیاه، گیاه-حیوان، و حیوان-انسان اسیر میشود. در سومین دوگانه که درواقع معادل نژاد سوم است درگیری بین روح انسانی و غرایز حیوانی است و نژاد چهارم نیز هنوز درگیر همین مطلب است. کسانی که بتوانند از این دوگانه عبور کنند و وارد انسانیت کامل شوند به مرتبه ی انسان پنجم پای گذاشته اند اما این انسان ها اینقدر کمند که هیچ وقت به یک نژاد جداگانه تبدیل نمیشوند. بنابراین نژادهای سوم و چهارم دارای روح و خاصیت «بودی» یا بودا شدگی هستند که دراینجا بودی میتواند تلفظ دیگری از «بهوتا» در هند به معنی دوگانگی باشد. کاملا ممکن است این تفکرات در هند شناخته شده باشند چون هندی ها هم فقط شاخه ی مانوها از بشر یعنی اولاد مانو یا نوح هندی را انسان تلقی میکردند و نژاد پیشین انسان ها را که معادل نژاد سوم قمری است، خدایان به حساب می آوردند. این خدایان زمینی، به دلیل گردنکشی در مقابل خدایان آسمانی در سیل بزرگ غرق شدند و قرار شد تا ارواح جاویدانشان به طور مرتب در انسان های زمینی و میرنده ی اولاد مانو تناسخ کند تا در سیر طولانی ای از رنج و بدبختی تصفیه و پاک شوند. نژاد مانو نژاد پیشینی از جانوران است که میمون ها از آنها هستند. بنابراین انسان نخستین مثل میمونی قدرتمند و عضلانی است که بیشتر غریزی است و تنها همهویت شدنش با روح خود که همان حالت دوجنسه ی نژاد پیشین بشر است کم کم او را لطیف میکند. اگر در زمان رامایانا، راما و قومش انسان هایی معمولی هستند که با نژادی از مردان میمون مانند به رهبری هانومان دوست میشوند به خاطر آن است که نژاد راما کم کم با جنبه ی خدایی خود آمیخته و به انسانیت نزدیک شده است درحالیکه نژاد هانومان تازه و در اثر آشنایی با راما در حال پیشرفت است. این افکار بسیار به نظریات داروین درباره ی پیدایش انسان از میمون نزدیکند. اما مادام بلاواتسکی به داروینیسم خرده میگیرد که آن دارد انسان را در مرتبه ی میمون نگه میدارد و در این کار به فلسفه ای که از آن الهام گرفته پشت میکند. دراینجا مادام بلاواتسکی از قول «یک متفکر هانوفری» بیان میکند که نظریه ی پیدایش انسان از میمون در کابالا مطرح شده و ازجمله در مورد طی چهار مرحله در تبدیل میمون به انسان سخن رفته است که بر اثر آن، در نژاد سوم، سیاهان و زردپوستان و در نژاد چهارم، نژاد سفید پدید می آید؛ نژاد چهارم، جادوگری سیاه و جادوگری سفید را اختراع میکند و با آنها به امکانات رشد تمدن دست می یابد و نیز جنگ را اختراع میکند و با جنگ، نژادهای پیشین را فتح میکند و با آنها می آمیزد و ملت های جدیدی پدید می آورد که مدام با هم در جنگند. اینجا روشن میشود که خدایان زمینی دوران ماقبل مانو هیچ نیستند جز نفیلیم یا نژاد غول ها و بشر دارای نیروهای فراطبیعی در افسانه های یهودی منجمله در کابالا. چون این نژاد از به هم آمیختن فرشتگان هبوط کرده با زنان زمینی پدید آمد. در غنوصی گری این نژاد معادل لشکر «نبط یاور بار یوفی عفافیم» شاه اجنه geni است که ارواحی بودند که در اجساد زمینی حلول کردند و به نژاد اورک ها تبدیل شدند. درواقع مبنای اتحاد این دو اسطوره ریشه گرفتن یهودیت و غنوصی گری هر دو از پس و پیش کردن باورهای منسوب به یوحنای تعمیددهنده یا یحیی است که بعضی از آنها ازجمله در این مورد در عقاید نصیری ها (مندائیان) که یحیی را پیامبر خود میشمرند بهتر باقی مانده است. مندائیان معتقدند که جهان مادی را خدا (حیی) نیافریده بلکه یک موجود ترکیبی از فرشته و جن به نام "پتاح ایل" آفریده است که مادرش یک جن عالم تاریکی بوده است. پتاح ایل را در غنوصی گری، «یلدابهوت» به معنی فرزند کائوس مینامند و پسر سوفیای تاریک به شمار می آورند. در این باور، یهوه معبود یهودیان، خود یلدابهوت و معادل یک شیطان است نه خدای راستین. بنابراین او دقیقا مار مقدس اوفیت ها است که سبب اخراج آدم و حوا از بهشت و بنابراین پیدایش 1 زمینی بشر شد و لاجرم خالق انسان شمرده میشود. در عین حال، در کابالا که جهان مادی را کالبد خدا میشمارد، او در مقام انسان روح جهان را میسازد. چون اگر نژادهای سوم و چهارم به این خاطر دچار به دوگانه ی روح و جسم باشند که روحشان از فرشتگان هبوط کرده به جای ارواح خدا تشکیل شده باشد، در این صورت، خدا فقط در انسان تکمیل میشود و ازاینرو است که خدای کابالا آدم کدمون نامیده میشود و همنام آدم ابوالبشر است. در صورت برابری او با پتاحیل، مادرش جن تااریکی، معادل الهه ی زمین میشود و پدرش روح الهی خواهد بود. درنتیجه پرستش خدا با عمل جنسی در سبت سیاه و یوگای تانترا تکرار تجربه ی خدا در ملحق شدن به زمین شمرده میشود و روی آوردن مرد به زن، یک تجربه ی شرک آمیز برای پیروی از خدا است. این روی آوری شیطانی و شیوه ی شیطانپرستان خوانده میشود چون زمین و نیروهای فیزیکیش در مقام مقوم غرایز حیوانی بشر، به زن تشبیه شده اند.:

Ibid: v1: part1: stanza6

شاید هر کسی که خود را در جایگاه یوگای تانترا قرار میدهد به نوعی احساس میکند چنین باشد بخصوص اگر از یک جامعه ی پیشرفته و مادی گرا مثل فرانسه ی 1 برخاسته باشد. آدمی که از چنین جامعه ای برخاسته، حق انسان میداند که زمین را چپاول کند، موجودات زنده را بیرحمانه و فقط به خاطر استفاده ی مادی از آنها بدون نیاز واقعی از بین ببرد و همه چیز را بر اساس میزان پولی که با آن قابل تبادل است بسنجد. اگر زن تمثال زمین باشد معلوم است که انتظار مشابهی از او میرود بخصوص وقتی در یوگای جنسی این زن در رابطه با یک مرد باشد که به جای روح نشسته و احساس خدایی میکند. آن وقت تمام آن خودخواهی و بیرحمی یهوه در رابطه با انسان ها و موجودات زنده ی دیگر، در این مرد هبوط میکند و زنان را به جای بنده های بی ارزش خود میبیند که وظیفه دارند در راه او جانفشانی کنند. شاید اینجا بتوان یکی از معضلات مدرنیته را که میل به زشتی دارد از همین زن ستیزی بیرون کشید، موضوعی که برخلاف ظاهر کفرآمیزش، عمیقا مذهبی است. سوزان سانتاگ در مقاله ی «1 زن: منشا ذلت یا منبع قدرت؟» که در سال 1975 منتشر کرد و در سال 2006 در دایره المعارف فمنیست بازنشر شد، بیان میکند که زیبایی تا زمانی که مطابق ادبیات یونانی یک امر مردانه بود، یک «فضیلت» و وسیله ی «تعالی» به شمار میرفت، اما زمانی که فرهنگ کتاب مقدس (یهودی-مسیحی) غلبه ی قطعی یافت و زیبایی را منحصر به زنان نمود، زیبایی به سبب مرتبط شدن با زنان، یک موضوع شیطانی شد. در مدرنیته ی غربی:

«برای نزدیک به دو قرن، زیبایی فقط به یکی از دو جنس نسبت داده شد؛ جنسیتی که هرچند لطیف است، همیشه جنس دوم است. در پیوند زیبایی با زن، زیبایی از نظر اخلاقی بیشتر از موضع تدافعی قرار گرفت. در زبان انگلیسی میگوییم زن زیبا beautiful اما مرد خوش قیافه handsom. خوش قیافه معادل مردانه و امتناع از تمجیدی است که با اختصاص ویژه ی آن به زنان لحنی تحقیرآمیز دارد. این که میتوان مردی را به زبان فرانسوی و ایتالیایی زیبا نامید، حاکی از وجود رد و نشان تحسین باستانی از زیبایی در کشورهای کاتولیک، برخلاف کشورهای پروتستان است؛ اما اگر تفاوتی وجود داشته باشد، در میزان و شدت آن است. در هر کشور مدرن مسیحی یا پسامسیحی، زنان جنس زیبا هستند. این به زیان زیبایی در معنا و منزلت، و به زیان زنان در سوء برداشت و تمایل به زیبایی ظاهری است. تصور میشود صفت زیبا برای شخصیت و علایق زنان ضروری است، برخلاف مردان که باید قوی، اثرگذار یا شایسته باشند. لزومی ندارد کسی در آستانه ی آگاهی پیشرفته ی فمنیستی متوجه شود شیوه ی آموزش زنان در ارتباط با زیبایی، مشوق خودشیفتگی است و وابستگی و نابالغی را تقویت میکند. این را هر کسی (مرد و زن) میداند زیرا هر کسی، کل جامعه، زنانگی را تنها با اهمیت دادن به ظاهر تعریف میکند. برعکس، مردانگی با اهمیت دادن به این که شخص چه کسی است و چه کاری انجام میدهد، تعریف میشود و اگر لازم باشد، تنها در مرحله ی بعد به شکل ظاهر توجه میشود. با در نظر گرفتن این کلیشه ها تعجبی ندارد که اعتبار زیبایی در بهترین حالت، درهم و برهم است. البته اشتیاق برای زیبایی خطا نیست؛ اجبار و تقلا برای زیبا شدن خطا است. پذیرش ایدئال خوشایند، موجب میشود زنان از آن چه هستند یا در جریان رشد و به طور طبیعی به آن تبدیل میشوند، احساس حقارت کنند. ازاینرو ایدئال زیبایی به صورت سرکوب جلوه میکند. زنان یاد میگیرند بدنشان را به قسمت های مختلف تقسیم کنند و هر قسمت را جداگانه ارزیابی کنند. صورت، بینی، مو، چشم ها، پاها، گردن، باسن، بالاتنه و غیره. هر یک از آنها به نوبه ی خود تابع موشکافی اضطراب آور، نگران کننده و اغلب نومیدکننده میشوند. هر اندازه برخی اندام ها تایید شده باشند، برخی دیگر همواره نقص دارند. زنان به کمتر از کمال رضایت نمیدهند. ظاهر خوب برای مردان کلیت است و در نگاه کلی سنجیده میشود. کسی مرد را به تقسیمبندی ویژگی های ظاهرش تشویق نمیکند و نیازی به تایید از روی اندازه گیری اندام مختلف بدن نیست. این برای کمال مردانه بی اهمیت و بیشتر غیر مردانه تلقی میشود. شگفتا که برای داشتن ظاهر خوب مردانه، حتی نقص یا آسیب، خوشایند و مقبول است. برای مثال، بر اساس نظر یکی از منتقدان فیلم (زن) و از طرفداران رابرت ردفورد، داشتن خال های گوشتی روی گونه ی ردفورد، فقط به زیبایی ظاهر صورتش افزوده است. حال این نظر را با خود کم بینی زنان و قضاوت مداوم درباره ی زیبایی زن مقایسه کنید. ژان کوکتو گفته است: "برتری های زیبایی بی شمار است." با اطمینان میتوان گفت زیبایی شکلی از قدرت است و قدرت با زیبایی مناسبت دارد. تاسف آور است که اغلب زنان تنها برای جست و جوی این شکل از قدرت تشویق میشوند؛ قدرتی که همواره در نسبت با مردان تجسم میشود، نه قدرت انجام کار، بلکه قدرت جذب جنس مخالف. درواقع، قدرتی که خود را نفی میکند؛ زیرا دست کم زنان نمیتوانند آن را آزادانه انتخاب کنند یا بدون سرزنش اجتماعی از آن دست بکشند. آراستگی برای زن تنها موجب لذت نیست، بلکه انجام وظیفه است. اگر زن به سختی کار کند و برای کسب موقعیت پیشرو در سیاست، وکالت، پزشکی، تجارت یا هر موقعیت دیگر تلاش کند، همواره برای اقرار به این که دستیابی به موقعیت های اجتماعی ذیل زیبایی و جذابیت زنانه است، تحت فشار قرار دارد؛ اما زمانی که خود را جنس ضعیف بداند، تواناییش در عینیت، حرفه ای گری، اقتدار و تدبیر را زیر سوال میبرد. به هر حال، زنان چه این کار را بکنند و چه نکنند، در تیررس اتهامند. به نظر میرسد شاهدی بهتر از روایت بی پایان نیمه کمدی و نیمه تراژدی سرکوب زنان نمیتواند خطر تفکیک افراد به درون و برون را نشان دهد و چقدر آسان میتوانیم زنان را مراقبان ظاهرشان تعریف کنیم و سپس آنها را به دلیل سطحی بودن تحقیر یا ستایش کنیم. این تله ی ناشیانه ای است و برای مدت طولانی جواب داده؛ اما برای بیرون آمدن از این تله لازم است زنان فاصله ی انتقادی از کمال گرایی و مزیت زیبایی ظاهری را حفظ کنند؛ فاصله ای کافی برای مشاهده و درک این موضوع که زیبایی ظاهری تا چه اندازه برای پشتیبانی از اسطوره ای به نام زنانگی محدود شده است. در این مسیر باید راهی برای نجات زیبایی از زنان و برای آنها وجود داشته باشد.» ("جستارهایی درباره ی زن": سوزان سانتاگ: ترجمه ی آذر جوادزاده: نشر نیماژ: 1401: ص2-90)

در دهه ی 1970 و در زمانی که سانتاگ این مطالب را مینوشت، چنین تلاش هایی در راه «نجات زیبایی از زنان و برای آنها» آغاز شده بود. سانتاگ دراینباره در مقاله ی دیگری به نام «زیبایی چگونه در آینده متحول خواهد شد؟» که در می 1975 در مجله ی vogue منتشر شد، نوشته است:

«آیا خیلی طول میکشد (چند نسل از ثروتمندان؟) تا قبل از این که روس ها [ی اتحاد جماهیر شوروی سابق] آماده ی اتخاذ رویکرد خیال پردازانه ای به ایده ی زیبایی باشند، ایده ی زیبایی در جامعه ی مصرفی سرمایه داری به پیشرفت کامل برسد؟ البته زیبایی افسانه است. سوال این است که چه نوع افسانه ای؟ در دو قرن گذشته، زیبایی اسطوره ای است که زنان را به زندان انداخته؛ زیرا به انحصار با آنها در ارتباط است. ایده ی زیبایی که ما به ارث میبریم، به وسیله ی مردان برای حمایت از ادعاهایشان درباره ی فضایل برتر و کمتر سطحی، ابداع شده و هنوز هم تا حد زیادی به وسیله ی مردان اداره میشود. این نظامی است که در آن مردان با کمال دقت، خود را از درگیری با امر زیبایی معاف کرده اند. هرچند این امر در حال تغییر است و ده سال گذشته دهه ی آشکار شدن زیبایی مردان بوده، به نظر میرسد افسانه ی زیبایی بار دیگر به شکل مختلط رخ مینماید. اکنون استانداردهای زیبایی درباره ی مردان و زنان اعمال میشود، با رضایت مردان برای این که با آنان مانند ابژه ی جنسی برخورد شود و نه صرفا به چشم شکارچیان پرحرارت پرمو. چندان که گرایش اخیر زیبایی به سمت استاندارد واحد دستکم در بین جوانان، تا حدود زیادی واکنش های هیجانی به افسانه های زیبایی را کاهش داده و این به معنی زیان کمتر برای زنان است. مطمئنا در نظر گرفتن جذابیت زیبایی واحد، تغییر بنیادین نیست. زیبایی به مثابه ی مفهوم، هنوز هم به زنانگی وفادار است، حتی در دنیای نو شده ی استعماری دو جنسیتی زیبایی مردان. بنابراین زیبایی دیوید بووی از میزان شباهت و اظهار نظر درباره ی زیبایی کاترین هپبورن ناشی میشود. اما خودشیفتگی های مردانه ابعاد و چارچوب اخلاقی دیگر و نیز عواقبی فراتر از خودشیفتگی زنانه دارد. جامعه مراقبت از ظاهر هر کسی را وظیفه ای برای مردان تعریف نمیکند و راه برای انتخاب آن نیز باز است. همچنین (همانطور درباره ی زنان) تعهدی نیست که بخشی از هویت جنسی در نظر گرفته شود. در لحظه ای که استانداردهای مردان کمرنگ تر و بی اهمیت تر میشود، برخی از زنان در برابر قراردادهای زیبایی زنانه که آنان را سست و بی حال، با پوست صاف، بدون بو، توخالی و مهربان نشان میدهد، مقاومت میکنند. شورش علیه آرایش ناشی از وضعیت اخیر است. برخی زنان تراشیدن پاهای خود را متوقف کردند. زنان جوان کمتر و کمتر از آرایشگران حمایت کردند. برای زنانی که تصمیم گرفتند نیازی به دستکاری ندارند و برای زیبا بودن نیازی به کار هنری نیست، زیبایی زنانه معنای جدلی یافت، به مثابه ی شعاری فمنیستی. فمنیست ها تایید کردند "زنان زیبا هستند"، با همان روحیه ی سرپیچی که امریکایی های افریقایی تبار اعلام کردند "سیاه زیبا است." زنان در حال بازیابی آزادی سرکوب شده با احترام به زیبایی بودند، همانطورکه سیاهپوستان استاندارد زیبایی غیر سفیدپوست را بازیابی میکردند که برای آنها طبیعی تر بود... اما شاید مهم تر از تغییرات جدید در ایده ی زیبایی، این انتشار گسترده ی آگاهی از زیبایی است که در حال تغییر است. آنچه روزگاری دانش تخصصی مردمشناسان، مورخان لباس، جامعه شناسان، و متخصصان مد بود، اکنون دانش عمومی است. همه به نسبیت زیبایی اذعان میکنند. فرهنگ های مختلف زیبایی را به گونه ای متفاوت میسازند و فرهنگ ما تاریخچه ی پیچیده ای از تصورات درباره ی زیبایی است. ایده ی زیبایی وارد دوران خودآگاهی شده است.» (همان: ص100-98)

سانتاگ در مقایسه ی این تغییر در تعریف زیبایی نسبت به عصر پیش از آن، جمله ی عجیبی به کار میبرد: «در عصر معصومیت، زیبایی ارزشی واقعی و ثابت تصور میشد و ما پس از عصر معصومیت آمده ایم.» (همان: ص101) تعبیر درستی است. چون زیبایی فقط یک جلوه ی ظاهری در اشکال مادی نیست، صفات اخلاقی چون نیکی، درستی، صداقت، راستگویی، وفاداری، صلح جویی، مهربانی و انساندوستی هم «زیبایی» تلقی میشوند. وقتی که زیبایی زنانه و شیطانی میشود، تمام ارزش ها به اندازه ی زنان تحقیر میشوند. آنها همیشه مورد ستایش قرار میگیرند، ولی این ستایش همانقدر ارزش دارد که ستایش یک مرد شهوتپرست از زیبایی یک زن. (تا حالا دقت کرده اید چرا در فارسی به حرف پوچ و توخالی "ک س شر" یعنی شعری که برای رسیدن به فرج یک زن، در ستایش آن زن سروده میشود، میگویند؟) پس طبیعی است که جامعه ای که در آن زیبایی یک امر زنانه و زن یک موجود حقیر قابل برنامه ریزی باشد، به لحاظ اخلاقی، یک جامعه ی بیمار است که توسط سیاستمداران ریاکار اداره میشود؛ مثل ایران خودمان که در آن هیچ کس توجه نکرده رواج بی حجابی زنان تحت شعار «زن، زندگی، آزادی» در آن، نه درمان بیماری فساد اجتماعی-اقتصادی-سیاسی کشور، بلکه یکی از علائم شدت گرفتن این بیماری است.

برچسب: نویسنده: شیوا نعمتی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 18:50

صفحه بندی